یارآشنا
گر هزاران دام باشد در هر قدم چون تو با مایی نباشد هیچ غم
تو عریان خفته در خون ما مهیای گرفتاری
دریغ از درد بی دردی امان از بیمددکاری
یکی را کشوری دشمن فسوس از تاب تنهایی
تنی را لشکری قاتل فغان از فرط بی یاری
سری را یک جهان در پی چه کردند این ستمکاران
دلی را یک نیستانی که دید اینسان ستمکاری
سر از خاک نجف بیرون کن ای شیر خدا بنگر
غزالان حرم را صید این سگهای بازاری
زما تا بود بر جا ای پدر یک طفل بود از کین
فلک را فکر خونریزی زمین را قصد خونخواری
غریو شامیان یکسر نوای مکیان یکسو
به یک ساعت دو محشر آشکارا گشته پنداری
چه شد حفظ خدا یارب که امروز اندر این صحرا
به جز خاک سیه یک تن نفرمودت نگهداری
زدست بیکسان کاری نیاید کِت بکار آید
دریغم زین جراحتها که آمد سر به سر کاری
من از فرط مصیبت پای تا سر مانده حیرانم
غریبانرا در این حسرت که خواهد داد دلداری
زنان بیکس و اطفال بیدل را بگو آخر
از این غمهای پی در پی که خواهد کرد غمخواری
کنم گر تازه زخم کشتگان از گریه حق دارم
ز حلق تشنهات آموخت چشمم رسم خونباری
ندارم فرصت زاری به کام دل به بالینت
وگرنه کردمی جیهون ز خون در دامنت جاری
عدو نگذاشت ما را بر سرت فرمای معذوریم
اگر کردیم کوتاهی در آیین عزاداری
شما را کشت ما را بر حال خویش نگذارد
کجا برگردد آری دشمن از رأی دل آزاری
رهی داریم در پیش از اسیری لیک دلواپس
مکن دل بد که رفتیم از سر کویت به ناچاری
تو آسودی به خاک کربلا ما روی در کوفه
تو را پایان سختیها و ما را اول خواری
تو نعشت ماند نامدفون من از کویت سفر کردم
تو را انجام خفتنها مرا آغاز بیداری
یکی را داغ مهجوری به رنج بیسرانجامی
یکی را تاب رنجوری به درد بیپرستاری
یکی را دستها بر مو زبی شرمی نامحرم
یکی را آستین بر مو هم از خجلت هم از زاری
نه جز سرهای بیپیکر ز یکتن چشم همراهی
نه غیر از نیزه ی دشمن زکس امید سرداری
صفائی را همین بس در غمت کز چشم دل دارد
بر احباب تو زاریها بر اعدای تو بیزاری
ادامه نوحه های قدیمی در ادامه مطلب
ادامه مطلب
*یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که قشنگ باشد کسی قاب نمی گیرد
برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت!
اما شما گوش نکنید، چون اگر چنين بود از منش و شخصیت هیچكس چيزى باقى نميماند! هركس هر چه به سرت آورد فقط خودت باش... نگذار برخورد نادرست آدمها، اصالت و طبیعت تو را خدشه دار کند. اگر جواب هر جفايى، بدى بود که داستان زندگی ما خالى از آدمهای خوب میشد! اگر نميتوانى آدم خوبه ى زندگي كسى باشى... اگر براى ياد دادن همان خوبى هايى كه خودت بلدى، ناتوان هستی
اگر خوبى كردى و بدى ديدى...كنار بكش!!!....
اما بد نشو....
اين تنها كاريست كه از دستت بر مي آيد...
تو آدم خوبه ى زندگی خودت باش..
و
با وجدانت آسوده بخواب!
چشمی که دائم عيبهای ديگران را ببيند، آن عيب را به ذهن منتقل ميکند.
و ذهنی که دائما با عيبهای ديگران درگير است، آرامش ندارد، درونش متلاطم و آشفته است.
در عوض چشمی که ياد گرفته است هميشه زیباییها را ببيند، اول از همه خودش آرامش پيدا می کند.
چون چشم زيبا بين عيبهای ديگران را نمی بيند و دنيای درونش دنيای قشنگیهاست...
❣گرت عیبجویی بود در سرشت
نبینی ز طاووس جز پای زشت
دعوا کن، ولی با کاغذت؛ اگر از کسی ناراحتی، یک کاغذ بردار و یک مداد، هرچه خواستی به او بگویی روی کاغذ بنویس. خواستی داد هم بکشی، تنها سایز کلماتت را بزرگ کن، نه صدایت را. آرام که شدی برگرد و کاغذت را نگاه کن. آنوقت خودت قضاوت کن. حالا می توانی تمام خشمِ نوشته هایت را با پاک کُنت پاک کنی، دلی هم نشکانده ای وجدانت را هم نیازرده ای خرجش همان مداد و پاک کن بود نه بغض و پشیمانی، آری گاهی می توان از کورۀ خشم پخته تر بیرون آمد. مهربان تر زندگی کنیم...
دانه قبل از اینکه خود بشکفد خاک را نمیشکافد
ان الحسین مصباحُ الهُدی و سَفینَةُ النّجاة
قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: كل یوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا... این سخنی است كه پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد.
... و تو ، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون ، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی... یاران! شتاب كنید ، قافله در راه است . می گویند كه گناهكاران را نمی پذیرند ؟ آری ، گناهكاران را در این قافله راهی نیست ... اما پشیمانان را می پذیرند . آدم نیز در این قافله ملازم ركاب حسین است ، كه او سرسلسله خیل پشیمانان است ، و اگر نبود باب توبه ای كه خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است ، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان ، در این برهوت گمگشتگی وا می ماند . « زهیر بن قَین بَجلی » را كه می شناسید ! مردانی از قبیله « بنی فزاره » و « بجیله » گویند : « آنگاه كه ما همراه با زهیربن قین بجلی از مكه بیرون آمدیم... در راه ناگزیر با كاروان حسین بن علی همسفر شدیم .» آنها می گویند كه : « ما را ناگوارتر از آنكه با او در جایی هم منزل شویم ، هیچ چیز نبود... چرا كه زهیر از هواداران عثمان بن عفان خلیفه سوم بود .» « ما در این سو و حسین در آن سو اردو زدیم . برسفره غذا نشسته بودیم كه فرستاده ای از جانب حسین(ع) آمد و سلام كرد و با زهیرگفت :ابا عبدالله الحسین مرا فرستاده است تا تو را به نزد او دعوت كنم و ما هر آنچه را كه در دست داشتیم ،انداختیم و خموش نشستیم ، آنچنان كه گویا پرنده ای بر سر ما لانه ساخته است . » « ابی مخنف » گوید : از « دَلهم » دختر « عمرو» كه همسر زهیر بود ، اینچنین روایت شده است : « من به زهیر گفتم :آیا فرزند رسول(ص) خدا تو را دعوت می كند و تو از رفتن امتناع می ورزی ؟ سبحان الله ! بهتر نیست كه به خدمتش بروی ، سخنش را بشنوی و سپس بازگردی ؟ زهیر با ناخشنودی پذیرفت و رفت ، اما دیری نگذشت كه با چهره ای درخشان بازگشت و فرمود تا خیمه اش را بكنند و راحله اش را نزدیك امام حسین(ع) برند . آنگاه مرا گفت كه تو را طلاق می گویم ؛ ازاین پس آزادی و مرا حقی بر گردن تو نیست ،چرا كه نمی خواهم تو نیز به سبب من گرفتار شوی. من عزم كرده ام كه به حسین(ع) بپیوندم و با دشمنانش نبرد كنم و جان در راهش ببازم . سپس مَهر مرا پرداخت و به یكی از عموزاده هایش واگذاشت تا مرا به خانواده ام برساند ... آنگاه به یارانش گفت : از شما هر كه می خواهد ، مرا پیروی كند ،و اگر نه ، این آخرین دیدار ماست . بگذارید تا حدیثی را از سال ها پیش ، آنگاه كه در سرزمین« بَلَنجَر » از بلاد خزر نبرد می كردیم برای شما نقل كنم ... از سلمان فارسی ،كه چون ما را از كثرت غنایمی كه به چنگ آورده بودیم خشنود دید ، فرمود : اگر امروز اینچنین خشنود شده ای ، آن روز كه سرور جوانان آل محمد(ص) را درك كنی و در ركاب او شمشیر زنی ، تا كجا خشنود خواهی شد ؟ یاران ! اكنون آن تقدیر محتومی كه انتظار می كشیدم مرا دریافته است و باید شما را وداع گویم .» و از آن پس ، زهیر بن قین بجلی نیز به خیل عاشوراییان پیوست . « عبدالله » پسر « سلیم » و « مذری » پسر « مشمعل » كه هر د و از طایفه « بنی اسد » بوده اند، گفته اند كه ما چون از مناسك حج فارغ شدیم در این اندیشه بودیم كه هر چه سریع تر خود را به كاروان حسین برسانیم و بنگریم كه سرانجام كارش به كجا خواهد كشید . شتاب كردیم و چون در منزل « زَرود» خود را به آن حضرت رساندیم ، مردی از اهالی كوفه را دیدیم كه با دیدن كاروان حسین بن علی(ع) به بیراهه زد تا با او رودر رو نشود . امام كه ایستاده بود تا او را ببیند ، دل از او برید و به راه افتاد . ولكن ما خود را به او رساندیم تا از اخبار كوفه جویا شویم . از قبیله اش پرسیدیم و چون دانستیم كه او نیز از بنی اسد است سؤال كردیم : « در كوفه چه خبر بود ؟» و او پاسخ داد : « من كوفه را ترك نكردم مگر آنكه دیدم كشته های مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را كه در بازار بر زمین می كشند .» بازگشتیم وهمپای كاروان امام آمدیم تا شامگاهی كه درمنزل « ثعلبیه » فرود آمد. فرصتی شد كه به خدمت او رسیدیم و عرض كردیم : « رحمت خداوند بر شما باد!... ما را خبری است كه اگر بخواهی آشكارا و یا پنهانی بر تو بازگو كنیم .»
امام نگاهی به اصحاب خویش انداخت و جواب داد :« من چیزی از ایشان پنهان ندارم.» گفتیم :« آن سوار را كه دیروز غروب هنگام در منزل زرود از شما كناره گرفت به یاد می آورید ؟ ... او مردی بود از قبیله بنی اسد ، خردمند و راستگو ، كه ما را از آنچه در كوفه گذشته است خبر داد ... می گفت كه هنوز از كوفه خارج نشده ، دیده است جنازه های مسلم و هانی را كه در بازار بر زمین می كشیده اند .» امام فرمود :« انا لله وانا الیه راجعون ، رحمت خدا بر ایشان باد !» و این سخن را چند بار تكرار كرد .
گفتیم : « از همین منزل بازگردید. ما در كوفیان نمی بینیم كه به یاری شما قیام كنند و چه بسا كه شمشیرهایشان را به سوی شما بگردانند . » امام (ع) نگاهی به پسران عقیل كرد و از آنان پرسید كه رأی شما در شهادت پدرتان مسلم چیست . آنان گفتند :« والله ما بازنگردیم مگر انتقام خون او را بازگیریم و یا همچون او به شهادت رسیم .» امام رو به ما كرده و فرمود : « بعد از آنها خیری در حیات نیست.» ... و ما دانستیم كه امام هرگز از قصد خویش باز نخواهد گشت. كاروان عشق شب را در آن منزل بیتوته كردند . سحرگاهان به فرموده امام آب بسیار برداشتند و كوچ كردند تا منزلگاه « زُباله» ، كه درآنجا امام را خبر رسید كه قیس بن مسهر نیز به شهادت رسیده است . در بعضی ازمقاتل تردید كرده اند كه آیا نام این فرستاده امام ، قیس بن مسهّر بوده است و یا « عبدالله بن یَقطُر » (برادر رضایی امام ) ، لكن درنحوه شهادت این مظلوم اختلافی در مقاتل وجود ندارد. او را از طَمار قصر به زیر افكنده اند و سرش را «عبدالملك بن عُمَیر »، قاضی كوفه از تن جدا كرده است .
راوی
اكنون هنگام آن است كه در قافله امام ، صف اصحاب عاشورایی از فرصت طلبان ابن الوقت و بادگرایان جدا شود، چرا كه دیگر همه می دانند كوفه در تسخیر ابن زیاد است .از كوفه نسیم مرگ می وزد، نسیمی كه بوی خون گرفته است... اما هنوز راه های بازگشت مسدود نیست و بیابان ، وادی حیرتی است كه از اختیار انسان تا جبروت حق گسترده است . برای آنان كه دل به امام نسپرده اند، این وادی ، عرصه بی فردای دهشتی طاقت فرساست . اما برای اصحاب عاشورایی امام عشق ... آنها دركوی دوست منزل گرفته اند واینچنین ،از زمان و مكان و جبر واختیار گذشته اند ... این باد نیست كه بر آنان می وزد؛ آنها هستند كه برباد می وزند . آنها از اختیار خویش گذشته اند تا جز آنچه او می فرماید اراده ای نكنند و چون اینچنین شد ، جبروت حق از آیینه اختیار تو ساطع می شود . آیینه را رسم این است كه « انا الشمس » بگوید ، اما تو او را اذن مده تا این « انا » را حجاب «هو» كند .
درمنزلگاه زباله ، امام حسین(ع) كاروان را گردآورد و عهد خویش را از آنان برداشت و آنان را به اختیارخویش واگذاشت كه بروند یا بمانند . آمده است كه در اینجا مردم با شتاب از كنار او پراكنده شدند و رفتند و جز همان اصحاب عاشورایی ـ كه می شناسی ـ دیگر كسی با او نماند .
راوی
ای دل! تو چه می كنی؟ می مانی یا می روی؟ داد از آن اختیار كه تو را از حسین جدا كند ! این چه اختیاری است كه برای روی آوردن بدان باید پشت به اراده حق نهاد ؟ ای دل! نیك بنگر تا قلاّده دنیا را برگردنشان ببینی و سررشته قلاّده را ، كه در دست شیطان است . آنان می انگارند كه این راه را به اختیار خویش می روند ، غافل كه شیطان اصحاب دنیا را با همان غرایزی كه در نفس خویش دارند می فریبد. قافله عشق ازمنزلگاه « شَراف » نیز گذشت. اولِ روز را كه آزار گرما كمتر است ، همچنان رفتند . نزدیك ظهر ، امام شنید كه یكی از یارانش تكبیر می گوید. فرمود: « الله اكبر، اما تو برای چه تكبیر گفتی؟» گفت : « نخلستانی به چشمم رسیده است .»... اما آنچه او دیده بود ، نخلستان نبود؛ «حر بن یزید ریاحی » بود همراه به هزار سوار كه می آمد تا راه بر كاروان ببندد. چیزی نگذشت كه گردن اسبان نمودار شد . نیزه هایشان گویی شاخ زنبورهای سرخ ، و پرچم هایشان گویی بال سیاه غُراب بود.
راوی
از این سوی، آنك ، سپاه فاجعه نزدیك می شود... اما از دیگر سوی ، این سیاره سرگردان حُر است كه در مدار كهكشانی اش با شمس وجود حسین اقتران می یابد و لاجرم ، جاذبه عشق او را به مدار یار می كشاند . امام كاروان خویش را به جانب كوه «ذوحُسُم » كشاند تا از راه آنان كناره گیرد و چون به دامنه كوه ذوحُسُم رسیدند و خیمه ها را برافراشتند ،حربن یزید نیز با هزار سوار از راه رسید ، سراپا پوشیده در سلاح ، تا آنجا كه جز چشمانش دیده نمی شد . امام پرسید : «كیستی ؟» و حر پاسخ گفت :« حُربن یزید » امام دیگر باره پرسید: « با مایی یا بر ما ؟» و حر پاسخ گفت :« بل علیكم » آنگاه امام چون آثار تشنگی را در آنان دید ، بنی هاشم را فرمود كه سیرابشان كنند ؛ خود و اسبانشان را . « علی بن طعان محاربی » گوید:« من آخرین نفر از لشكر حُر بودم كه از راه رسیدم ، هنگامی كه راویه ها بسته بودند و امام بر در خیمه نشسته بود . مرا گفت : راویه را بخوابان . چون من مراد او را در نیافتم بار دیگر فرمود: شتررا بخوابان . شتر را خوابانیدم ، اما از شدت عطش نتوانستم كه آب بیاشامم .امام فرمود : دَرِ مشك را برگردان . و چون من باز كلام او را درنیافتم ، خود برخاست و لب مشك را برگرداند و مرا سیراب كرد ...»
راوی
این حسین است ، سرسلسله تشنگان ، كه دشمن راسیراب می كند... اما هنوز ، گاه آن نرسیده است كه غزل تشنه كامی كربلاییان را بسراییم... حربن یزید نشان داده است كه دروغگو نیست . او در جواب امام كه خورجین آكنده از نامه های مردم كوفه را در برابر او ریخته بود ، می گوید : « ما از زمره آنان نیستیم كه این نامه ها را نوشته اند !» حُر را در همه روایات مربوط به واقعه كربلا باصفاتی چون صداقت، شجاعت ، ادب و حفظ حرمت اهل بیت و مخصوصاً فاطمه زهرا(س) ستوده اند... و اصلاً وقایع كربلا خود شاهدی است برآنكه چراغ فطرت آزادگی و حق جویی هنوز در باطن حر، محجوب تیرگی گناه نگشته است و به خاموشی نگراییده . اما هنوز جای این پرسش باقی است كه انسانی اینچنین را با دستگاه حكومتی ارباب جور چه كار؟ چگونه می توان به منصبی كه حُر در دارالاماره كوفه داشت راه یافت وباز آنچنان ماند كه حُر مانده بود؟ « آزادگی » كه با پذیرش ولایت ظالمان در یك جا جمع نمی شود!
راوی
راستی را كه تحلیل وقایع تاریخ سخت دشوار است . سرّ دشواری كار ، در پیچیدگی های روح آدمی است . وقتی كه مه در عمق دره ها فرو می نشیند ، اگر چه تاریكی كامل نیست، اما آفتاب پنهان است و چشم انسان جز پیش پای خویش را نمی بیند . اگر نباشد اینكه آفریدگار، ما را در كشاكش ابتلائات می آزماید ، عاداتمان را متبدّل می سازد و شیاطین پنهان در زوایای تاریك درون را در پیشگاه عقل رسوا می دارد، چه بسا كه دراین غفلت پنهان همه عمر را سر می كردیم و حتی لحظه ای به خود نمی آمدیم . آنچه حُر را در دستگاه بنی امیه نگه داشته ، غفلت است ... غفلتی پنهان . شاید تعبیر « غفلت در غفلت » بهتر باشد ، چرا كه تنها راه خروج از این چاهِ غفلت آن است كه انسان نسبت به غفلت خویش تذكر پیدا كند . هر انسانی را لیله القدری هست كه در آن ناگزیر از انتخاب می شود و حُر رانیز شب قدری اینچنین پیش آمد ... «عمربن سعد » را نیز ... من و تو را هم پیش خواهد آمد .اگر باب یا لیتنی كنت معكم هنوز گشوده است، چرا آن باب دیگر باز نباشد كه : لعن الله امه سمعت بذلك فرضیت به ؟ حرگفت : « من از آنان كه برای شما نامه نوشته اند نیستم . ما مأموریم كه از شما جدا نشویم مگر آنكه شما را به كوفه نزد عبید الله بن زیاد برده باشیم .» امام فرمود : « مرگ از این آرزو به تو نزدیك تر است .» و یاران را گفت تا برخیزند و زین بر اسب ها نهند و زنان و كودكان را در محمل ها بنشانند و راه مراجعت پیش گیرند . این سخن در بسیاری از تواریخ آمده است ، اما به راستی آیا امام قصد مراجعت داشته اند ؟ هر چه هست ،در اینكه لشكریان حر تاخته اند وبر سر راه او صف بسته اند ، تردید نیست. امام می فرماید : « ثكلتك امك! ما ترید مِنّی؟ ـ مادرت در عزای تو بگرید، از من چه می خواهی ؟ » آنچه حر بن یزید در جواب امام گفته ، سخنی است جاودانه كه او را استحقاق توبه بخشیده است . روزنه ای از نور است كه به سینه حُر گشوده می شود و سفره ضیافتی است كه عشق را به نهانخانه دل او میهمان می كند. حُر گفت :« هان والله ! اگر جز تو عرب دیگری این سخن را بر زبان می آورد ، در هر حال، دهان به پاسخی سزاوار می گشودم . كائناً ما كان : هر چه باداباد... اما والله مرا حقی نیست كه نام مادر تو را جز به نیكوترین وجه بر زبان بیاورم .» جمله ارباب مقاتل و مورخین حُربن یزید را بر این سخن ستوده اند وحق نیز همین است. سخن ، ثمره گلبوته دل است و حُر را ببین كه از دهانش یاس و یاسمن می ریزد . این سخن ریحانی از ریاحین بهشت است كه ازگلبوته ادب حُر برآمده .
... آنگاه حُر چون دید كه امام بر قصد خویش سخت پای می فشارد و نزدیك است كه كار به مجادله بینجامد، از امام خواست كه راهی را میان كوفه و مدینه در پیش گیرد تا او از ابن زیاد كسب تكلیف كند ، راهی كه نه به كوفه منتهی شود و نه به مدینه بازگردد. در بعضی از تواریخ هست كه حُر بن یزید در ادامه این سخن افزوده است: « همانا این نكته را نیز هشدار می دهم كه اگر دست به شمشیر برید و جنگ را آغاز كنید ،بی تردید كشته خواهید شد.» و امام در پاسخ او فرموده است:« آیا مرا از مرگ می ترسانید، و مگر بیش از كشتن من نیز كاری از شما ساخته است؟ شأن من ، شأن آن كس نیست كه ازمرگ می ترسد. چقدر مرگ در راه وصول به عزت و احیای حق، سبك و راحت است! مرگ در راه عزت ، نیست مگر حیات جاوید و حیات با ذلت ، نیست مگر موتی كه نشانی از زندگانی ندارد .آیا مرا از مرگ می ترسانی ؟ هیهات ، تیرت به خطا رفت و ظنی كه درباره من داشتی به یأس رسید . من آن كسی نیستم كه ازمرگ بترسم ، نفس من بزرگتر از آن است و همتم عالی تر از آن كه از ترس مرگ زیر بار ظلم بروم ومگر بیش از كشتن من نیز كاری از شما ساخته است ؟ مرحبا بركشته شدن در راه خدا ، اگر چه شما بر هدم مَجد من و محو عزت و شرفم قادرنیستید و اینچنین، مرا از كشته شدن ابایی نیست .» قافله عشق آمد ، تا هنگام نماز صبح به « بیضه» رسید كه منزلگاهی است میان « عُذیب الهِجانات» و « واقصه » ؛ حُرّ بن یزید نیز با سپاهش ... عجبا آنان نماز را با امام به جماعت می گزارند ! اگر او را در نماز به مقتدایی پذیرفته اند ، پس دیگر چه داعیه ای بر جای می ماند؟
راوی
اگر كسی بینگارد كه جدایی دین از سیاست تفكری است خاص این عصر ، دراشتباه است. بیاید و ببیند كه اینجا نیز، نیم قرنی پس از حجه الوداع ، همان انگار باطل حاكم است . حكام جور را در همه طول تاریخ چاره ای نیست جز آنكه داعیه دار این اندیشه باشند، اگر نه ، مردم فطرتاً پیشوایان دین را به حكومت می پذیرند و حق هم همین است . اما در اینجا نكته ظریف دیگری نیز هست. ظاهرِ دین ، منفكّ ازحقیقت آن ،هرگز ابا ندارد كه با كفر و شرك نیز جمع شود و اصلاً وقتی كه دین از باطن خویش جدا شود، لاجرم به راهی اینچنین خواهد رفت .
امام حسین(ع) بعد از ادای فریضه صبح بار دیگر فرصتی یافت تا با سپاهیان حُر به سخن بایستد :« ایها الناس ! همانا رسول خدا فرموده است: كسی كه دیدار كند سلطان جائری را كه حرام الله را حلال كرده است ، عهد او را شكسته و در میان بندگانش ، مخالف با سنت رسول الله ، با ظلم وجنایت حكم می راند و بر او با فعل و قول قیام نكند، حق است بر خدا كه او را در همان دوزخی كه مدخل آن سلطان جائر است وارد كند .زنهار كه اینان نیز به اطاعت شیطان گراییده اند و از اطاعت رحمان روی برتافته اند، زمین را به فساد كشیده اند و حدود را معطل نهاده اند و خراج مسلمین را تاراج كرده اند ، حرام الله را حلال داشته اند وحلال او را حرام . و اكنون من از هر كس دیگری شایسته ترم . ای كوفیان ! اگر هنوز هم بر آن بیعتی كه با من بسته اید استوارید و راه رشد خویش را باز یافته اید ، پس این منم ، حسین بن علی فرزند فاطمه ، دخت رسول الله ، جان من و جان شما ،اهل من و اهل شما ؛ و منم بر شما اسوه ای حسنه كه باید از آن تبعیت كنید، و اگر نه ، اگر پیمان خویش را بریده اید و بیعت مرا از گردنتان بازگرفته اید ، این از شما عجيب نیست ، چرا كه شما با پدر و برادر عموزاده ام مسلم نیز اینچنین كردید. فریب خورده است آنكه به شما اعتماد كند ،كه درحظّ خویش از سعادت به خطا رفته اید و نصیب خویش را ضایع كرده اید. آن كه پیمان بریده است باید پذیرای عاقبت آن نیز باشد كه به او بازخواهد گشت و امیدوارم كه به زودی خداوند مرا از شما بی نیاز كند ... » كاروان حسین(ع) همچنان به راه خویش می رود تا منزلگاه « قصر بنی مقاتل » ... آنجاست كه یك بار دیگر شب را فرود آمده اند تا در ساعات آخر شب باز مشك ها را پر آب كنند و رحل بردارند . «عقبه بن سمعان» گوید : هنوز از قصر بنی مقاتل چندان فاصله نگرفته بودیم كه آوای استرجاع امام در گوش شب پیچید : انا لله و انا الیه راجعون و الحمد لله رب العالمین ... و چند بار تكرار شد . كلام « استرجاع » نشانه ي آن است كه قائل را امری عظیم پیش آمده است . مگر امام را چه پیش آمده بود ؟
حضرت علی اكبر خود را شتابان به موكب امام رساند تا علت این امر را دریابد . امام فرمود:« هم اكنون خواب لمحه ای مرا در ربود وسواری بر من ظاهر شد كه می گفت : این قوم می روند و مرگ نیز با آنان همراهی میكند. دانستم این خبر مرگ ماست كه می دهند.» علی اكبر پرسید: « خدا بد نیاورد ، مگر ما بر حق نیستیم ؟» و امام فرمود : « آری ، والله كه ما جز به راه حق نمی رویم . » علی اكبر گفت : « اگر اینچنین است ، چه باك از مردن در راه حق ؟» و آن همه این سخن درجان امام شیرین نشست كه فرمود: « خداوند تو را از فرزندی جزایی عطا كند كه هیچ فرزندی را از جانب پدر عطا نكرده باشد.» چون كاروان عشق در كشاكش آن بیراهه ای كه به سوی كوفه می پیمودند به نینوا رسید ، سواری را دیدند كه از افق كوفه می آید ... بر اسبی اصیل ، با كمانی بر شانه . او « مالك بن نسر كِندی » بود كه از كوفه می آمد. و چون نزدیك شد ، حُر و یارانش را سلام گفت وامام را اعتنایی نكرد . نامه ای از ابن زیاد برای حُر آورده بود كه : « اما بعد ، هر جا كه این نامه به تو رسید كار را برحسین سخت و تنگ كن و مگذار فرود آید جز در زمینی بی آب و علف ... و بدان كه این فرستاده من مأمور است كه ازتو جدا نشود و همواره نگران باشد تا این امر را به انجام برسانی .» « یزید بن زیاد بن مهاجر كِندی » كه یكی از اصحاب عاشورایی امام بود و خود را پیش از حُر به كاروان عشق رسانده بود ، به فرستاده ابن زیاد گفت: « ثكلتك امك ... مادرت بر تو بگرید ، به چه كار آمده ای ؟ » جواب داد : « به كاری كه اطاعت از پیشوایم باشد و عمل بر پیمان بیعتی كه با او بسته ام .» یزید بن مهاجر كِندی گفت : « عصیان آفریدگارت كرده ای و اطاعت از امامت، اما در طریق هلاكت خویش ننگ و جهنم خریده ای كه امام پلید تو مصداق این كلام الهی است كه وجعلناهم ائمه یدعون الی النار. او تو را به سوی آتش می برد.» آنجا سرزمین خشك و بی آب و علفی بود در نزدیكی نینوا ، اما كربلا هم نبود؛ اگر چه كربلا را نیز « عشق » كربلا كرد. حُر بن یزید از امام خواست كه در همان جا فرود آیند . امام گفت : « ما را بگذار كه در یكی از قریه های نزدیك فرود آییم ،نینوا ، غاصریه و یا شفیه .» حُر كه هنوز « حُر» نگشته بود ، گفت: « نه ، نمی توانم ؛ این مرد را به مراقبت من گماشته اند.» زهیر بن قین گفت : « ای فرزند رسول الله ، جنگ با اینان سهل تر از جنگ با كسانی است كه ازاین پس به مقابله ما می آیند . » و حسین فرمود : « من نیستم آن كه جنگ را آغاز كند.»
راوی
قافله عشق به سرمنزل جاودان خویش نزدیك می شود... واین عاقبت كار عشق است . موكب امام به هر سوی كه می رفت ، به سوی دیگرش سوق می دادند تا روز پنجشبه دوم محرم سال شصت و یكم هجری به كربلا رسید .
کتاب فتح خون اثر شهید آوینی
یکدم به خود آی و ببین چه کسی
به چه بسته دل و به که همنفسی
تا کی باشی چو خرمگسان
لرزي بهسر فضلات كسان
اشتباهات رایج را شناسایی کنید
و فقط روی کاری که در دست دارید تمرکز کنید
متن زیر از کتاب توسعه روستایی اولویت بخشی به فقرا اثر پروفوسور Chambers و با ترجمه
دکتر مصطفی از کیا که بسیار زیباست.
هنگامی که ویلیام جنسن در روستاهای بنگلادش با روستاییان فقیر مصاحبه می کرد، یکی از او پرسید
«آقا چقدر زیاد راجع به مردم فقیر می نویسید؟ خداوند مردم فقیر را دوست ندارد، پس نوشته شما
چه کمکی میتواند بکند؟». این سؤال ناراحت کننده ای است که من نمیتوانم پاسخ آن را بدهم.
لذا اجازه دهید پاسخ این سؤال را به خواننده واگذار کنم (Chambers، 1379)
از صحبت های یک دختر ارشد فقیر در بوتسوانا: ما عادت کرده ایم به مزدوری کسانی برویم که
آب جو تولید می کنند. اکنون که نیازمند کمک آنهاییم، از کمک به ما خودداری می کنند،
جایی برای دریافت کمک نداریم، وقتی پول نداری، هیچ نداری و این پایان کار است...
- کلماتی که بتوانند زندگی را تغییر دهند وجود ندارند..! هنوز صدها ملیون انسان فقیر و نگون بخت
نیز وجود دارند که روند زندگی برخلاف میل آنان حرکت کرده و روز به روز آنان را به سمت فقر عمیق تر
سوق میدهد (چمبرز، 1379).
اکثر برنامه های بخش دولتی یا خصوصی، بطور آگاهانه، یا برای نخبگان طراحی می شوند و یا به نحوی
طراحی و اجرا می شوند که آن ها از آن سود ببرند. در این جوامع، کارکنان ترویج کشاورزی عمدتاً با زارعان
پیشرو عجین شده اند و در این مناطق، چاه های آب، تراکتور، سیستم های آبیاری، سوبسیدها و ..
معمولاً توسط دهقانان ثرتمند جذب می شود. همچنین یک اشتباه حقوقی و یا اخلاقی از طرف مردم فقیر
ممکن است علیه آنان و به نفع ثروتمندان تمام شود و تقاضا برای اجرای عدالت به سادگی روبرو میشود.
اکثر آن هایی که این کتاب را می خوانند مانند خود نویسنده بسیار مرفه تر از صدها میلیون مردم فقیر روستایی
هستند. روستاییانی که در همین جهان زندگی می کنند و برای پیدا کردن غذا و قوت لاموت در تلاش اند،
در مقابل بیماری بی دفاع اند و انتظار دارند که تعدادی از کودکانشان از دست بروند. آمارها هرچه
می خواهند باشند. چشم انداز نکبت و بدبختی همچنان در آینده وحشتناک است و تلاش های حاضر
که در صدد رفع درماندگی فقرا صورت می گیرد کافی به نظر نمی رسد. گفته می شود که مردم فقیر
باید خودشان به یاری یکدیگر بشتابند. اما این حقه ای بیش نیست، زیرا فقرا قادر به این کار نیستند.
اولین مسأله برای توانا کردن آنها برای کمک به یکدیگر، در ارتباط با مصلحان روستایی است که
از قدرت و امکانات بیشتری برخوردارند و اکثر آنها نه روستایی اند و نه فقیر. این مصلحان عضو مراکز
سیاسی و کارمند ادارات دولتی در سطوح منطقه ای و ناحیه ای و محلی در جهان سوم هستند
و در بخش های اجرایی نظیر کشاورزی، دامپروری، توسعه روستایی، تعاونی ها، آموزش و پرورش،
جنگل، بهداشت، آبیاری، احیای اراضی، نهادهای عمومی و از این قبیل ادارات فعالیت می کنند.
هنوز ما در جهانی زندگی میکنیم که هر روزه میلیون ها کودک از گرسنگی، که میتوان آن را
مرتفع کرد می نالند، نیازمند رسیدگی است. مصلحان بیگانه به عنوان یک طبقه، نیازمند اعتقاداتی
هستندکه آسایش آنها را مخدوش نکند. لذا در نظر آنان محرومیت چندان هم زشت و زیان آور نیست
و شکست محرومان به محرومیت آن ها بستگی ندارد. می گویند روستاییان عادت به محرومیت دارند
و این شیوه را می پسندند. تنبلی و لا ابالی گری آنهاست که محرومیت را برای آنها بوجود آورده.
نه تنها متخصصان و کارمندان دارای اصلیت شهری، غالباً از واقعیات روستایی اطلاعی ندارند،
بلکه بدتر آن است که «آن ها نمیدانند که نمیدانند» (چمبرز، 1379)
ادامه مطلب
آنکه به هرچه از او پرسیده می شود پاسخ می دهد، بی گمان دیوانه است
[امام صادق علیه السلام].
به خدا سوگند که این کفش کهنه نزد من محبوبتر از حکومت و عمارت بر شما است
مگر اینکه بتوانم احقاق حق و یا دفع باطلی کنم
(حضرت علی علیه السلام)
فرمانده عشاق دلآگاه حسین(ع) است
بیراهه مرو! سادهترین راه حسین(ع) است
از مردم گمراه جهان راه مجویید
نزدیکترین راه به الله حسین(ع) است.
با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
👈با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند.
👈از حسود دوری کنم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز از من بیزار خواهد بود.
👈وتنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم
✌️☝️سه چیز را هرگز فراموش نمیکنم : 1 . به همه نمی توانم کمک کنم
2 . همه چیز را نمی توانم عوض کنم 3 . همه من را دوست نخواهند داشت ....!!
وقتى ارزشها عوض شوند، عوضى ها با ارزش مى شوند!
در دنیایى که مردها نان را از نامرد گدایى مى کنند، نان روسپى ها حلال تر است. چرا که آنان خود فروشند نه مملکت فروش!
🕴 گاندی
گله از دست کسی نیست
مقصر دل دیوانه ی ماست
اگر با کاشتن گندم بر پشت بام خانهها، میتوانی رفع احتیاج از بیگانه کنی، بهتر است بر این کار اقدام کنی، تا اینکه دست گدایی به سوی دشمنان اسلام دراز کنی!
شهید نواب صفوی
زآنچه می گويم پشيمانم مكن
گم مكن از راه پيشاهنگ را
دور دار از نامِ مردان ننگ را
گر بدی گيرد جهان را سربسر
از دلم #اميد خوبی را مبر
گر دروغی بر من آرد كاستی
كج مكن راه مرا از راستی
پای اگر فرسودم و جان كاستم
آنچنان رفتم كه خود میخواستم
بر شوره زار دلها باران نخواهد آمد
شاید به شعر تلخم خرده بگیری اما...
جایی که سفره خالیست ایمان نخواهد آمد
گاهی آرامش داریم،خودمون خرابش میکنیم.
گاهی خیلی چیزارو داریم اما محو تماشای نداشته هامون میشیم
گاهی حالمون خوبه اما با نگرانی فردا خرابش میکنیم
گاهی میشه بخشید اما با انتقام ادامش میدیم
گاهی میشه ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدیم
گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه میدیم
و گاهی...گاهی...گاهی...
تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدونیم یا نمیخوایم بدونیم.
کاش بیشتر مراقب خودمون، تصمیماتمون و گاهی،گاهی های زندگیمون باشیم.
۱- امام راباشمشیرش؛ فتح خیبر؛ شجاعت ودلیری به ما شناسانده اند. اینها هست اما همه ماجرا این نیست.
این صفات عارض عدالت خواهی وازجان گذشتگی اوست.جلوه ای از درون پرشور وخروش اوست!!!
۲-امواج اقیانوس وجودش که برمنشورپهنه جهان می خوردند بردشمن بصورت شمشیر وبر دوست بصورت رحمت جلوه می کرد. تابدانجا که بگوید اگرهمه دنیا را بمن بدهندحاضر نیستم دانه ای را به ظلم ازدهان مورچه ای بربایم!!!
والبته دلیری اوبرخواسته از اینگونه ملاحظات بود. چه کسی که ذره ای ظلم نکند چنین دلیر میشود.
۳-اوکسی بود که طاووس را آنچنان درنهج البلاغه توصیف نمود که هنرمندان اورا در زیبائی شناسی ستودند.!!!
۴-حضوردائمی اودرمحضرخدااز اومعدن علم ساخت.
تا بگوید: سلونی قبل ان تفقدونی!!!
۵- اوتنها امیری بود که درطی قرن های گذشته بارای مستقیم وهجوم مشتاقانه مردم بر مسند اجرا نشست تا بدانجا که گفت :
اگر هجوم مردم ولزوم دفاع از حق آنها نبود افسار حکومت را برگردنش می آویختم تا هرکجا که خواهد برود!!!
۶-اوکسی بود که نگهبانی دروازه دل را برعهده داشت واجازه نمی داد ناخواسته ای بردل او بنشیند تا بدانجا که او میزان ماشد تامارا موزون کند!!!
۷-اوچنان پا درجای پای پیامبر نهاد که این حرکت خود رابه دنباله روی بچه شتر در پی مادر تعبیر کرد!!!
۸-تنها امیری بود که خودراعلنا فوق خطانمیدانست ومردم را برنقد خودفرامیخواند.اوآنقدربرحق مردم تاکید کرد وبرآزادی بیان ارزش قائل بود که درمسجد کوفه بارها وبارها در حین نماز وقبل وبعدازآن؛ دشنام هاوتوهین ها را تحمل کرد ولی حق کسی را ازبیت المال قطع نکرد وبه خاطر بیان احدالناسی را زندانی ومحبوس ننمود.!!!
۹-آنچنان به خدانزدیک شد که کلیه عرفای اسلامی اعم ازشیعه وسنی؛ عرفان خود را مدیون اوگشتند تا بدانجا که مولوی سلطان شعرای عارف ازاوبه آفتاب تعبیر کرد و خواست که براوبیشتر بتابد.
۱۰-چنان رنگ خدابرخودگرفت که اخلاق درمقابل او زانو زد تاجائی که بزرگترین دشمن او ؛ معاویه وی را بارها ستود.!!!
۱۱-سوزوگداز او در پس کلمات خطبه متقین( همام ) ودعای کمیل چنان جلوه کرد که بعداز ۱۴ قرن هرزمان که بخوانی برایت تازگی دارد.و شعله برجانت زده و عشق تورا افزونتر میکند.!!!
۱۲-کلمات قصاراودر قالب حکمت ها و مواعظ آنقدر روشنگراست که عقلانیت را بعدازقرنها بما هدیه
می دهد.وهرگزکهنگی ندارد.!!!
۱۳-اصول مدیریت وکشورداری رادر عمل وکلام چنان تبیین کرده که بشود در دانشگاههای کلاسیک جهان امروز هم تدریس نمود.!!!
۱۴-باورها؛ خواسته ها؛گفتار وعملش آنچنان برهم منطبق بود که دو قرن تلاش خلفای اموی درتبلیغات سو علیه ایشان نتوانست بر چهره ایشان خدشه ای وارد کند.تابدانجا که غیرمسلمین نیز در مدح اوکتابها نوشتند.!!!
۱۵-وقتی بشهادت رسیدند مترفین و صاحبان زر؛زیوروتزویرخوشحال و بینوایان دردمندتر و گرفتارتر گشتند.
۱۶-معیار مردانگی را نه درکثرت صوم وطول نماز بلکه درصداقت وامانتداری می دانست. وعدالت را حتی بر علیه خود بربیعدالتی ترجیح میدادومیفرمود:
"من ضاق علیه العدل والجورعلیه الاضیق".
۱۷-هرگز انجام کاری راازکسی نخواست که خوددر انجام آن پیش قدم نبوده باشد ویاکسی را ازانجام کاری نهی نکرد که خودپیشتر ازآن پرهیزنکرده باشد.
۱۸- ۲۵سال سکوت توام باکاروتلاش؛کشاورزی و باغداری وبعدفوران کلمات حکمت آموز ؛ خطبه های پرسوز وگداز و بسیارادیبانه ؛نشان از دریادلی وژرفای انسانیت واتصال او به خالق هستی؛حقانیت وانقطاع ازغیرخداونددارد.تاریخ همچون سکوت پربارو تحمل کوهی ازبلایای سنگین ۲۵ ساله را درهیچ موجودی جزاو سراغ ندارد.وهستی تاحال تولد همچون موجودی را به خودندیده است
۱۹-قرآن را بفهمی علی رامیشناسی ومی فهمی قرآن ناطق یعنی چه ؟ نهج البلاغه راکه بخوانی می فهمی که فرزندقرآن وجلوه عملی وگویای آن است.
۲۰-حسن وحسین راکه بشناسی؛ می فهمی که جز درمکتب علی ودامن فاطمه پرورش نیافته اند. یکی جلوه ای ازصبرودرایت و دیگری جلوه ای از هوش وشجاعت وعدالت خواهی اوست.
۲۱-اولین کلمه ای که بعدازضربت کشنده برفرق خودبرزبان آوردنه آه وناله؛فغان وگله ازدرد ورنج؛ بلکه :"فزت برب الکعبه" بود.واین نشان میدهد که اوپیوسته بیاد رب خود ورستگاری بوده است که درهمچون شرایطی چنین کلمه عجیبی رابرزبان رانده است.
۲۲- اوالگوی عقلانیت ؛عدالت ؛عرفان واخلاق بوده است ومااگر آنچنانکه به ولایت اوبر خودمی بالیم وبهمدیگر تبریک میگوئیم در پیروی ازاو نکوشیم براو ؛برخود وجامعه خود جفاکرده ایم.
۲۳-درنظرداشته باشیم که امام وکلیه شهدا براساس آیات قرآن وجه الله اند ووجه خدا هرگز نمی میرند
(کل من علیهافان ویبقی وجه ربک ذی الجلال و الاکرام) لذا ما میتوانیم پیوسته از بوستان ولایت و گلستان امامتش بهره مند شویم واگر توفیق حاصل شود آنگاه عیدبرمامبارک خواهدبود نه درروز غدیرومیلاد آنحضرت بلکه درهمه ایام.
ای آنکه دوای دردمندان دانی
راز دل زار مستمندان دانی
حال دل خویش را چه گویم با تو
ناگفته تو خود هزار چندان دانی
آنی تو که حال دل نالان دانی
احوال دل شکسته بالان دانی
گر خوانمت از سینهٔ سوزان شنوی
ور دم نزنم زبان لالان دانی
صبر کردن از هر دوی اینها دشوارتر..
اما به من بچه روستایی یاد داده اند که ادب آدم ها
در هنگام خشم شان مشخص می شود.
یاد داده اند حتی وقتی توهین می شنوم و احمق فرض می شوم
بی احترامی نکنم و حرمت روزهای خوب را نگهدارم.
گفتنش آسان است. انجام دادنش اما اتفاق خوبی است
👤 حال خودت هم همین طوری هستی!
😡 وقتی جوش میاری، عصبی و نا آرام می شوی.
🤐 در این حالتی که هستی تخته گاز نرو ! بزن کنار ، ساکت باش و هیچی نگو!
👥 وگرنه هم به خودت آسیب میزنی و هم به اطرافیانت...
✨فقط شما هستید که میتوانیدبه جایی که میخواهید خود را برسانید
✨پس از حالا تلاش کنید و قدم بردارید
برده ى قضاوت رقبا نمی شود
آزاد و مستقل فكر می کنند
همانطور كه خالق ما را آزاد آفرید
بخشی از راه حل باشیم ، نه بخشی از مشکل
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
| Design By : Mihantheme |
