یارآشنا

خوشاآنان که هنگام رفاقت رفیق باوفابودندورفتند

” هیچ گاه “

به خاطر ” هیچ کس “

دست از ” ارزشهایت ” نکش؛

چون … زمانی که آن فرد از تو دست بکشد؛

تو می مانی و یک ” منِ ” بی ارزش 

نوشته شده در پنجشنبه 7 اسفند1393ساعت 11:36 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

میگویند نوشته ها از گفته ها معتبر ترند ...

دوازده هزار نامه ی دعوت نوشتند،

ولی با بیش از سی هزار نیزه و شمشیر به استقبال رفتند !

آقای من ، راز بی نشانی بودن ات را اکنون میفهمم ؛

 

کاش نامه هایی که تمبر صداقت نداشتند

هیچگاه به نشانی نمی رسیدند ...

نوشته شده در پنجشنبه 7 اسفند1393ساعت 11:19 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

39.jpg

نوشته شده در پنجشنبه 7 اسفند1393ساعت 11:13 توسط سیدمحمودطباطبایی| |


کاش می دانستید


زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی عشق به قلب داشتن است

زندگی حس جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

از تماشاگر آغاز حیات

تا به جایی که خدا می داند


سهراب سپهری

نوشته شده در پنجشنبه 7 اسفند1393ساعت 11:9 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

 

بی‌قرار توأم و در دل تنگم گِله‌هاست

آه! بی‌تاب شدن عادت کم حوصله‌هاست

مثل عکس رُخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست

بی‌تو هر لحظه مرا، بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گُسل زلزله‌هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

دیدنت آرزوی روز و شب چلچله‌هاست

باز می‌پرسم از آن مسئله دوری و عشق

و ظهور تو جواب همه مسئله‌هاست

 اللهم عجل لولیک الفرج...

نوشته شده در پنجشنبه 7 اسفند1393ساعت 10:48 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه
ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید

گر شد از جور شما خانه ی موری ویران
خانه خویش محال است که آباد کنید

..............................................

دوش میشد و گفتم صنما عهد بجای آر

گفتا غلطی خاجه در این عهد وفا نیست..

نوشته شده در پنجشنبه 7 اسفند1393ساعت 10:20 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

 در طواف شمع می‌گفت این سخن پروانه‌ای

سوختم زبن آشنایان ای خوشا بیگانه‌ای

 

بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع

هریکی سوزد به نوعی در غم جانانه‌ای

 

گر اسیرخط و خالی شد دلم‌، عیبم مکن

مرغ جایی می‌رود کانجاست آب و دانه‌ای

 

پادشه را غرفه آبادان و دل خرم‌، چه باک

گر گدایی جان دهد درگوشهٔ ویرانه‌ای

 

عاقلانش باز زنجیری دگر بر پا نهند

روزی ار زنجیر از هم بگسلد دیوانه‌ای

 

این جنون‌ تنها نه مجنون را مسلم شد بهار

باش کز ما هم فتد اندر جهان افسانه‌ای

نوشته شده در پنجشنبه 7 اسفند1393ساعت 10:17 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

ﭘﺪﺭﻡ ﺩﻟﻮﺍﭘﺲِ ﺁﯾﻨﺪﻩﯼ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺣﺘﯽ ﯾﮏﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﺍﺗﻔﺎﻕ

ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺑﺮﻭﻧﺪ، ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﻭ

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺨﻨﺪﻧﺪ.

ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥِ ﻓﺸﺎﺭِ ﮐﺎﺭﯼِ ﭘﺪﺭﻡ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺣﺘﯽ ﯾﮏﺑﺎﺭ ﻫﻢ

ﻧﺸﺪﻩ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻮﯾﻖ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﺩ ﺗﺎ ﭘﺪﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺗﯽ

ﺍﺣﺴﺎﺱِ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﮐﻨﺪ.

ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎ ﻓﮑﺮِ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽِ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﻧﻤﯽﺑﺮﺩ. ﺍﻣﺎ ﺣﺘﯽ ﯾﮏﺑﺎﺭ ﻫﻢ

ﻧﺸﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩِ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽﺍﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﭙﺮﺳﺪ:

ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯽﮐﻨﺪ؟

ﻣﻦ ﺑﺎ ﻓﮑﺮِ ﺭﻧﺞ ﻭ ﺳﺨﺘﯽِ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﻡ. ﺍﻣﺎ

ﺣﺘﯽ ﯾﮏﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﻧﺸﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻡ، ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺑﺮﻭﻡ،

ﺑﺎ ﻫﻢ ﺗﺨﻤﻪ ﺑﺸﮑﻨﯿﻢ، ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺪﻫﻢ.

ﻣﺎ ﺍﺯ ﻧﺴﻞِ ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﺑﻼﺗﮑﻠﯿﻒ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﺍﺯ ﯾﮏﻃﺮﻑ ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺕِ

ﺧﻮﺩ، ﺩﻟﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ﺗﻨﮓ ﻣﯽﺷﻮﺩ، ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺩﯾﮕﺮ، ﻭﻗﺘﯽ

ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﺭﺳﯿﻢ، ﻻﻝﻣﺎﻧﯽ ﻣﯽﮔﯿﺮﯾﻢ! ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﯿﺮﻭﯾﯽ ﻧﺎﻣﺮﺋﯽ،

ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺩﻫﺎﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺗﺎ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ

ﻣﻮﺭﺩِ ﺩﻝﺗﻨﮕﯽﻣﺎﻥ ﺑﮕﻮﺋﯿﻢ!

ﺗﮑﻠﯿﻔﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﻤﯽﮐﻨﯿﻢ. ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ

ﻣﯽﺩﺍﺭﯾﻢ ﺍﻣﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺷﻬﺎﻣﺖ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖﺩﺍﺷﺘﻦﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺑﺮﺍﺯ

ﮐﻨﯿﻢ . ﻣﺎ ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩﺍﯼ ﻫﺴﺘﯿﻢ ! ﺁﻥﻗﺪﺭ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﻥِ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻤﺎﻥ

ﺣﻘﯿﺮ ﻭ ﻧﺎﭼﯿﺰﯾﻢ ﮐﻪ ﺻﺒﺮ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺰﯾﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ

ﺩﺍﺩﯾﻢ، ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺷﻌﺮ ﺑﮕﻮﺋﯿﻢ!

ﺍﺯ ﯾﮏﺟﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺳﮑﻮﺕِ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ ﺭﺍﺷﮑﺴﺖ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ.

ﺍﺯ ﯾﮏﺟﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﺩ.

ﺍﺯ ﯾﮏﺟﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﺪﻡ بزﻧﻨﺪ.

ﺍﺯ ﯾﮏﺟﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺎﻡ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﻩ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﻨﺪ .

ﺍﺯ ﯾﮏﺟﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺴﺮ ﺩﺭِ ﮔﻮﺵِ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﮕﻮﯾﺪ:

ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ .

ﻭ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﯾﮏﺟﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦﺟﺎ ﺑﺎﺷﺪ.

ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦﺟﺎ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ

نوشته شده در پنجشنبه 23 بهمن1393ساعت 15:47 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

حسين فريادميزند"هل من ناصر ينصرني؟!" ومن درحالي كه نمازم قضاشده است ميگويم:

لبيك ياحسين...

حسين نگاه ميكندولبخندي ميزند وبه سمت دشمن تاخت ميكندومن بازميگويم:لبيك ياحسين..

حسين شمشيرميخورد..من برسر مادرم دادميزنم وميگويم:

لبيك ياحسين..

حسين سنگ ميخوردومن درمجلس غيبت ميكنم وميگويم:

لبيك ياحسين..

حسين ازاسب به زين مي افتد، عرش به لرزه درمي آيد ومن در پس نگاه هاي حرام فريادميزنم:

لبيك ياحسين..

رمق نداردوبازفريادميزند:"هل من ناصرينصرني؟!"

من محطاطانه دروغ ميگويم وباز فريادميزنم:لبيك ياحسين..

حسين سينه اش سنگين شده است كسي روي سينه اش است..

حسين به من نگاه ميكند وميگويد تنهايم..ياري ام كن..!

من گناه ميكنم وبازميگويم:

لبيك ياحسين..

خورشيدغروب كرده است ومن لبخند ميزنم وميگويم:اللهم عجل لوليك الفرج..

به چشمان مهدي خيره ميشوم و ميگويم:دوستت دارم وتنهايت نمي گذارم..

مهدي به محراب ميرود،اشك مي ريزد وبراي گناهانم طلب مغفرت ميكند..مهدي تنهاست..

حسين تنهاست..

من اين راميدانم اما...همچنان گناه ميكنم!!

نوشته شده در پنجشنبه 23 بهمن1393ساعت 1:42 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

زیباترین انسانهایی که دیدم چشم رنگی ها نبودند،

قد بلندها،لب برجسته ها،مو بلوندها هیچ کدام زیباترین نیستند،

مدلهای برندهای معروف زیباترین نیستند،

آنهایی که شبیه به ستارگان سینمای جهان اند،زیباترین نیستند.

زیباترین ها فقط شبیه به حرفهایشان هستند،و چقدر دوست داشتنی اند انسانهایی که شبیه به حرفهایشان هستند،

آنهایی که بوی انسانیت از ده متریشان به مشامت می رسد،

آنهایی که چایت کنارشان سرد میشود و ارامششان در وجودت رخنه میکند.

اگر در زندگیتان یک زیباترین دارید،قدرش را بدانید.

آنها بسیار اندک اند.

نوشته شده در پنجشنبه 23 بهمن1393ساعت 1:39 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

پرنده گانی که در قفس به دنیا آمده اند


فکر می کنند پرواز بیماری است!!!


(نیچه)

نوشته شده در پنجشنبه 2 بهمن1393ساعت 2:22 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

ﯾﮏ ﻭﻗﺘﯽ؛ ﺑﺪﻓﻬﻤﯽ ﻫﺎ

ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ !

ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ؛ ﺍﺯ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻫﺎ، ﮐﺞ ﻓﻬﻤﯽ ﻫﺎ، ﺳﻮ ﺗﻔﺎﻫﻢ ﻫﺎ!

ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺪ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪﻡ،

ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻗﻀﺎﻭﺗﻢ ﮐﻨﻨﺪ .

ﻭﻗﺖ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺻﺮﻑ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ؛

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻥ ﺧﻮﺩﻡ،

ﺭﻓﻊ ﺳﻮﺀ ﺗﻔﺎﻫﻢ،

ﮐﻪ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﻢ؛

ﻣﻦ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﻧﯿﺴﺘﻢ !

ﺍﺷﺘﺒﺎﻩﻗﻀﺎﻭﺗﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ...

ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ ....

ﻣﻮﺿﻌﻢ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺳﺖ؛ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﺷﺎﻥ .

ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ !

ﺗﺎﺯﮔﯽ ﻫﺎ، ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﯽ ﻣﻬﺮﯼ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﻢ !

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﻻﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ؛ ...

ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻮﺭ ﻭ ﮐﺮ ...!

ﮐﻪ ﻧﻪ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ،

ﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ ...

ﺩﯾﮕﺮ، ...

ﻧﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ !

ﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ...

.

ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ

ﺩﯾﺮ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ .

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﮐﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﺧﻮﺍﺳﺕﺑﮕﻮﯾﺩ ﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﻨﺩ ...

ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ...

ﻣﯿﺮﻭﻡ ﺩﺭ ﻻﮎ ﺧﻮﺩﻡ ،

ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ !

ﻣﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﻧﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ،

ﻧﻪ ﻗﻬﺮ ﻭﻧﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ !!!

ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻗﯿﺪ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ...

ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﯿﺮ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺷﺎﻥ، ﺑﺮﻋﮑﺲ ﺷﻨﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ !!

" ﻓﺮﻭﻍ ﻓﺮﺧﺰﺍﺩ

نوشته شده در چهارشنبه 1 بهمن1393ساعت 21:3 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

راست می گفت مترسک


وقتی نمی شود رفت


همین یک پا هم اضافیست

 

نوشته شده در چهارشنبه 17 دی1393ساعت 17:17 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

 

زائری بارانیم آقا به دادم میرسی

بی پناهم خسته ام تنها به دادم میرسی؟ 

گرچه آهو نیستم اما پراز دلتنگیم

ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟ 

از کبوترها که می پرسم نشانم می دهند

گنبدو گلدسته هایت را به دادم میرسی؟ 

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرا به دادم میرسی؟

نوشته شده در شنبه 29 آذر1393ساعت 11:12 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

ﻗﺪﺭﺕ ﺑﻮﮔﺎﺗﯽ ۱۰۰۱ ﺍﺳﺐ ﺑﺨﺎﺭﻩ ...

ﻗﺪﺭﺕ ﭘﺮﺍﯾﺪ ۶۳ ﺍﻻﻍ ﺑﯽ ﺑﺨﺎﺭ ...

ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﻛﻮﺭﻱ ﭼﺸﻢ ﺩﺷﻤﻦ ...

...

ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻗﻴﻤﺘﺶ ﺭﻭ ﻣﻴﺮﺳﻮﻧﻴﻢ ﺑﻪ ﺑﻮﮔﺎﺗﻲ !!...

ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﺍﺯ ﻭﺍﺭﺩﺍﺕ ﺑﻮﮔﺎﺗﻲ ﺑﻲ ﻧﻴﺎﺯ ﻣﻴﺸﻴﻢ ﻭ ﺧﻮﺩﻛﻔﺎ ...

ﻳﻪ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﺻﻨﻌﺖ ﺍﺗﻮﻣﺒﻴﻠﻲ ﺩﺍﺭﻳﻢ

نوشته شده در یکشنبه 23 آذر1393ساعت 1:9 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

ازخداوند پرسیدم ...

چرا فاحشه‌ها خوشگل‌ترن؟!

چرا پسرای دختر باز جذاب‌ترن؟!

چرا آدمای الکلی و سیگاری باحال‌ترن؟!

چرا با اونایی که دیگران رو مسخره می‌کنن بیشتر به آدم خوش میگذره؟!

چرا اونایی که خیانت می‌کنن، تهمت میزنن، غیبت می‌کنن، دروغ میگن موفق‌ترن؟!

چرا همیشه بدا بهترن!؟

خداوند پرسید: .... پیش من یا پیش مردم؟!!!

دیگه چیزی نگفتم...

نوشته شده در یکشنبه 16 آذر1393ساعت 2:8 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

شعر گرگ از زنده یاد فریدون مشیری 

----------------------------------- 

 

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

---------------

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

---------------

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

---------------

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

---------------

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر 

---------------

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک 

---------------

وآنکه از گرگش خورد هردم شکست

گرچه انسان می نماید گرگ هست 

---------------

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند 

---------------

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر 

---------------

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر 

---------------

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند 

---------------

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند 

---------------

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند 

---------------

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟...

-------------------------

نوشته شده در یکشنبه 16 آذر1393ساعت 1:59 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

گر به دولت رسی و مست نگردی مردی

گر به ذلت برسی ، پست نگردی مردی

 

اهل عالم همه بازیچه ی  دست هوسند

گرتو بازیچه ی این دست نگردی مردی

نوشته شده در یکشنبه 25 آبان1393ساعت 21:37 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

بزرگ شديم و فهميديم كه دارو آبميوه نبود!
بزرگ شديم و فهميديم بابابزرگ ديگر هيچگاه باز نخواهد گشت، آنطور كه مادر گفته بود!
بزرگ شديم و فهميديم چيزهايی ترسناك تر از تاريكی هم هست..
بزرگ شديم...
به اندازه ای كه فهميديم پشت هر خنده ی مادر هزار گريه بود!
و پشت هر قدرت پدر يك بيماری نهفته..
بزرگ شديم و يافتيم كه مشكلاتمون ديگر در حد يك شكلات، يك لباس يا كيف نيست..
و اين كه ديگر دستهايمان را برای عبور از جاده نخواهند گرفت و يا حتی برای عبور از پيج و خم های زندگی!!
بزرگ شديم و فهميديم كه اين تنها ما نبوديم كه بزرگ شديم، بلكه والدين ماهم همراه با ما بزرگ شده اند و چيزی نمانده كه بروند!
و يا هم اكنون رفته اند..
خيلي بزرگ شديم وقتی فهميديم سخت گيري مادر عشق بود
غضبش عشق بود
و تنبيه اش عشق..
خيلی بزرگ شديم وقتی فهميديم پشت لبخند پدر خميدگی قامت اوست!
عجيب دنيايی ست
و عجيب تر از دنيا چيست و چه كوتاه ست عمر
معذرت ميخواهم فيثاغورث،
پدر سخت ترين معادلات است !
معذرت ميخواهم نيوتن!
راز جاذبه، مادر است!
معذرت ميخواهم أديسون!
اولين چراغهای زندگی ما، پدرو مادر هستند...

نوشته شده در سه شنبه 20 آبان1393ساعت 1:35 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

مردی گله دا ر هر روز بافرزندش گوسفندانش را به چرا می برد،فرزندش که در

دوره جوانی به سر می برد از پدرش می خواهد تا به او اجازه دهد مانند دیگر جوانان

به شهر برودولی هر چه  اصرار می کند پدر با ترفند های مختلف این خواهش پسر را

نمی پذیردتا اینکه خواهش های پسر از حد گذشت وپدر  به طور مشروط قبول کرد

وشرط اصلی اش این بود که پسر  شهر را که دید زود به محل گوسفندان مراجعت

کند ودر شهر ساکن نشود پسر به شهر رفت ولی به قولش وفا نکرد و خیلی دیر،وبا

رنگ و رویی زرد وبیمار گونه، مراجعت کرد.پدر از حال زار پسر پرسید:پسر گفت:

 

جان پدر تو صورت خوبان ندیده ای

چشم سیاه وزلف پریشان ندیده ای

ننشسته ای به گوشه ای از درد عاشقی

وانگه ز ره رسیدن جانان ندیده ای

 

پدر در جواب گفت:

جان پسر تو سفره ی بی نان ندیده ای

جنگ عیال وناله ی طفلان ندیده ای

جنگ عیال وناله ی طفلان ز یک طرف

وآنگه زسر رسیدن مهمان ندیده ای

نوشته شده در شنبه 17 آبان1393ساعت 15:47 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود..

افسوس که به جای افکارش،

زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در جمعه 2 آبان1393ساعت 15:43 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند

 

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاه داری و آیین سروری داند

 

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

 

غلام همت آن رند عافیت سوزم

که در گداصفتی کیمیاگری داند

 

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

 

بباختم دل دیوانه و ندانستم

که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند

 

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

 

مدار نقطه بینش ز خال توست مرا

که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

 

به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد

جهان بگیرد اگر دادگستری داند

نوشته شده در پنجشنبه 1 آبان1393ساعت 18:18 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

عکس ‏‎Mohammad Mostaghimi‎‏

 

چته؟ عشقت بهت خیانت کرده؟ جمع کن بابا مسخره ... 


برو یه چرخی تو شهر بزن ببین بچه ها چجوری واسه یه لقمه غذا گریه میکنن ... 


ببین پدری رو که واسه یه لقمه نون سرش تو سطله آشغاله که پلاستیک پیدا کنه ...


ببین دختره واسه جای خواب تن فروشی میکنه ...


برو بیمارستان ببین چندتا خانواده منتظرن تا خبر زنده بودن مریضاشونو بشنون ...


آره گرسنگی نکشیدی قشنگ ... 
زندگی یعنی این نه چیزی که تو درگیرشی ...


قدر سلامتی و داشتن خانواده ی خوبتو بدون ... 
گور پدر هرچی آدم بی معرفت و نامرده ...

نوشته شده در یکشنبه 20 مهر1393ساعت 14:6 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

 

گفتم ای یار چه لوس و خنکی، گفت زکی  

گفتم ای شوخ عجب بی نمکی، گفت زکی 

گفتم از حسن، کلاه تو پسه، گفت بسه 

گفتمش بیهوده فکر بزکی، گفت زکی 

گفتمش زخم زدی پای مرا، گفت چرا؟ 

گفتم از بس که تو بد قلقلکی، گفت زکی 

گفتمش شیفته توست رجب، گفت عجب 

گفتم اندر نظرش چون ملکی،گفت زکی 

گفتم انقدر نکن خون به دلش، گفت ولش 

گفتم اصلا تو سراپا کلکی، گفت زکی 

    گفتم از کی بکنم بوسه طلب، گفت زلب 

گفتم ای دوست دو تا یا که یکی؟، گفت زکی 

گفتمش زیور آغوش منی، گفت خفه 

گفتمش زینت روی تشکی، گفت زکی 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 4 مهر1393ساعت 21:7 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند
آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند

آدم های بزرگ درد دیگران را دارند
آدم های متوسط درد خودشان را دارند
آدم های کوچک بی دردند

آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند

آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند
آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند
آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند

آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند
آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد
آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند

آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم های کوچک مسئله ندارند

نوشته شده در جمعه 4 مهر1393ساعت 21:2 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﺨﺸﻪ

ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺍﺣﻤﻖ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﻪ ..

نوشته شده در دوشنبه 31 شهریور1393ساعت 20:30 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

نخرامد این دل ما به سوی ولای هرکس

نپرد سبکسرانه ، زطمع مثال کرکس

ننهد زجان نثاری سرخود بپای ناکس

 

                   سرمافرو نیاید به کمان ابروی کس

                  که درون گوشه گیران زجهان فراغ دارد

 

نه مراست بال و پر تا ، بتوان زجا پریدن

به حریم قدست ای شه، چوکبوتر آرمیدن

که به جذبه ات میسر، نه به سعی و نی دویدن

 

                  شب ظلمت و بیابان، به کجا توان رسیدن

                  مگر آنکه شمع رویت به رهم چراغ دارد...

 

استاد سیداحمدپورموسویان

نوشته شده در پنجشنبه 27 شهریور1393ساعت 18:18 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

الهی! عمر خود بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم.

الهی! اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم

و اگر به کردار است به پشه و مور محتاجم

الهی! بیزارم از طاعتی که مرا به عجب آرد

مبارک معصیتی که مرا به عذر آرد..

 الهی! اگر امانت را نه امینم

 آن روز که امانت می نهادی می دانستی که چنینم.

الهی! همچو بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.

فریاد از معرفت رسمی و عبارت عاریتی و عبادت عادتی

و حکمت تجربتی و حقیقت حکایتی

.الهی اقرار کردم به مفلسی و هیچکسی

.الهی! دانایی ده که از راه نیفتیم و بینایی ده تا در چاه نیفتیم

 دست گیر که دستاویزی نداریم

 بپذیر که پای گریزی نداریم.

الهی! درگذر که بد کرده ایم و آزرم دار که آزرده ایم

الهی! عمر بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم.

.الهی! تو ساز که ازین معلولان شفا نیاید، تو گشای که از این ملولان کاری نگشاید..

نوشته شده در پنجشنبه 27 شهریور1393ساعت 14:14 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

خوشا آنانکه با عزت ز گیتی
بساط خویش برچیدندو رفتند

زکالاهای این آشفته بازار
محبت را پسندیدند و رفتند

خوشا آنانکه در میزان وجدان
حساب خویش سنجیدند و رفتند

نگردیدند هرگز گرد باطل
حقیقت را پسندیدند و رفتند

خوشا آنانکه بر این صحنه ی خاک
چو خورشیدی درخشیدند و رفتند

خوشا آنانکه با اخلاص و ایمان
حریم دوست بوسیدند و رفتند

خوشا آنانکه که پا در وادی حق
نهادند و نلغزیدند و رفتند 

نوشته شده در دوشنبه 24 شهریور1393ساعت 18:18 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران 
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
 
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی 
تو بمان و دگران وای به حال دگران

 

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند 
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

 

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم 
محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران

 

دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند 
که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران

 

دل من دار که در زلف شکن در شکنت 
یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران

 

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود 
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

 

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا 
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

 

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن 
کاین بود عاقبت کار جهان گذران

 

شهریارا غم آوارگی و دربدری 
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
نوشته شده در دوشنبه 24 شهریور1393ساعت 17:17 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

Design By : Mihantheme