یارآشنا

خوشاآنان که هنگام رفاقت رفیق باوفابودندورفتند

زمانی بر مردم برسد که در میان آنان از قرآن جز خطوطش و از اسلام جز اسمش باقی نماند.مساجدشان در آن زمان از نظر ساختمان آباد و از نظر هدایت ویران است. ساکنان و آباد کنندگانش بدترین اهل زمینند و از آنان فتنه برخیزد . آنکه از فتنه ها کناره گرفته او را به آن باز میگردانند و هرکه عقب مانده او را به سوی آن سوق میدهند. (از خطبه های امام علی ع در نهج البلاغه)

نوشته شده در دوشنبه ۵ مرداد۱۳۹۴ساعت 18:37 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

این یتیمان که ز اطعام علی سیر شدند
کریلا گوشه گودال همه شیر شدند
دستشان ظرف پر از شیر ولی فردایی
در پی قتل حسین دست به شمشیر شدند
بارها پشت علی گرچه نمازی خواندند
کربلا آل علی کافر و تکفیر شدند
این جماعت که علی خورد و خوراکش میداد
از چه بر غارت خلخال سرازیر شدند
نمک سفره حیدر همه خوردند ولی
بهر اولاد علی در پی تزویر شدند
شمر از پشت جدا کرد به سختی سر را
همه خرسند و مشغول به تکبیر شدند
کاروان اسرا کوفه که آمد چه کشید
این زن و بچه ارباب همه پیر شدند
اف بر این کوفه واین مردم نامرد و لعین
مردمانی که به نیرنگ چو تفسیر شدند
سر بریدند و به ناموس علی خندیدند
*آخرش با زر و درهم همه تقدیر شدند*

نوشته شده در یکشنبه ۲۱ تیر۱۳۹۴ساعت 2:25 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺷﯿﻤﯽ داشتيم ﯾﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﻮﺩ:

ﺁﯾﺎ ﻣﯽﺩﺍﻧﯿﺪ ﻣﻨﯿﺰﯾﻢ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺑﻠﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ!

.

بي انصاف ﻧﻤﺮﻩ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺑﻬﻢ

.

.

ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﻫﯿﭻ...

ﺳﻮﺍﻝ ﺑﻌﺪﯼ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﮔﺮ ﭼﻮﺏ ﺩﺍﺧﻞ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﯿﻔﺘﺪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺭﺥ ﻣﯿﺪﻫﺪ؟

ﻣﻨﻢ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺧﯿﺲ ﻣﯿﺸﻮﺩ

.

ﺑﻪ اينم نمره نداده بود :|

اصن تو که نمي خواي نمره بدي براي چي امتحان ميگيري؟


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۲۰ تیر۱۳۹۴ساعت 20:7 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

ماری که نتواند پوست اندازی کند محکوم به مرگ است ٬

ذهنی هم که نگذارند عقایدش را تغییر دهد

ماهیت خودش را از دست می دهد..

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ تیر۱۳۹۴ساعت 18:32 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

☜تخم مرغ ..!

یک رنگ است ..!

اما ..!

وقتی شکستیش ..!

دو رنگ می شود ..!

پس انتظار نداشته باش ..!

آدمی را ..!

که شکستی ..!

با تو یک رنگ باشد.

ﺍﻧﮕﺸﺘﻬﺎﯼ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥ

ﯾﮑﯽ ﮐﻮﭼﮏ ، ﯾﮑﯽ ﺑﺰﺭﮒ

ﯾﮑﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﯾﮑﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ

ﯾﮑﯽ ﻗﻮﯼ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺿﻌﯿﻒ

ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ...

ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻟﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ

ﻭ ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ

ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ

ﮔﺎﻩ ﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺑاشیم , ﻟﻬﺶ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ پایین تر ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﺘﯿﻢ

ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻨﮑﻪ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ،

ﺍﻧﮕﺸﺖ ها اینگونه ساخته شده اند. از ساختار انگشتانمان یاد بگیریم،ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ،

ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻟﺬﺕ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﻢ.....

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ تیر۱۳۹۴ساعت 18:31 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

آب رفته گرچه بازآمد به رود...ماهی بیچاره اما مرده بود.

 

پس تا فرصت باقیست قدر عزیزانمان را بیشتربدانیم..

 

ای که دستت می رسد کاری بکن

پیش از آن کز تونیاید هیچ کار

نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 11:44 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

.

.

 

نه "مستی نشان کفر است"و

نه "جانماز نشان دینداری"

 

نه "پاکان را باکی از مستی" و

نه "مستان را امکان دورویی"

 

نه "مویی نمایان،نشان از هرزگی"و

نه"چهار قد نشانه پاکی"

 

نه"میخواهم مدافع بدی باشم و نه در فکر تدفین حقیقت"

 

قضـــــــــــاوت کار اوست

یکطـــــــرفه بسوی قاضی نـــــــرویم

با فکـــــــــــری به این محــــــدودی،

بـــــــزرگی خـــــــــلقت خــــــــــداوند را قضاوت نکنیم

..

نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 11:38 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست....

نوشته شده در جمعه ۱۱ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 19:53 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

 

 ﮔـــــــــﻢ ﺷﺪﮦﺍﻡ . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ﻣﯿﺎﻥ ی مشت خل و چل ..

 

 

 

مدیونید اگه فکر کنید منظورم شماهاییدا 

 

شما مفاخر علمی جهانید󾭬󾭬..😂😂

 

ماشالله

 

.............................................................

ﮐـﯽ ﮔﻔـﺘﻪ ﺩﯾـﻔﺮﺍﻧﺴـﻞ ﻭ ﺍﻧﺘـﮕﺮﺍﻝ ﻫﯿـﭻ ﺟـﺎی ﺯﻧـﺪﮔﯽ ﺑـﻪ ﺩﺭﺩ نمی خوره ؟!

 

هان ؟؟؟

ﺑﻨـﺪﻩ ﺧـﻮﺩﻡ ﺑـﻪ ﺷـﺨـﺼﻪ ﺩﯾـﺮﻭﺯ ﺗﻤـﺎﻡ ﺷﯿـﺸـﻪ ﻫﺎی ﺧـﻮﻧـﻤﻮﻧﻮ ،

ﺑﺎ ﺟـﺰﻭﻩ های همیـﻨﺎ ﭘـﺎﮎ ﮐـﺮﺩﻡ !!

...........................................................................

اینکه همیشه حق با توئه، دلیل نمیشه که همیشه حق با تو باشه!!

................................................................................

به سلامتی صبحی که از خواب بیدار میشی . می بینی کاری نداری می تونی بازم بخوابی

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 0:32 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

مرو در پی هر چه دل خواهدت - که تمکین تن نور دل کاهدت

کند مرد را نفس اماره خوار - اگر هوشمندی عزیزش مدار

وگر هر چه باشد مرادش خوری - ز دوران بسی نامرادی بری‏

تنور شکم دمبدم تافتن - مصیبت بود روز نایافتن‏

کشد مرد پر خواره بار شکم - وگر بر نیابد کشد بار غم‏

نوشته شده در یکشنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 23:45 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

رفاقت سیگار هم مصلحتی است!

پول نداشته باشی سیگار هم تنهایت می گذارد …

نوشته شده در یکشنبه ۳۰ فروردین۱۳۹۴ساعت 16:30 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

هر انسانى عطر خاصى دارد

 

گاهى ، برخى عجیب بوى خدا می دهند مثل مادر...

نوشته شده در سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 16:51 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

دل هایمان را یکی کنیم؛

بی هیچ پاداشی حراج محبت کنیم؛

و باور کنیم که دیر یا زود همه ی ما خاطره ایم ......

نوشته شده در سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 16:43 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

عشق چه از در بیاید ...


چه از در برود ...


فرقی نمی کند ...


خانه را حتما بوی حادثه پر خواهد کرد !

 

نوشته شده در سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 16:43 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

دنياي دني پر هوس را چه کني

آلوده هر ناکس و کس را چه کني

آن يار طلب کن که ترا باشد و بس

معشوقه صد هزار کس را چه کني

 

یک لحظه هوس رانی ، یک عمر پشیمانی

نوشته شده در دوشنبه ۲۴ فروردین۱۳۹۴ساعت 22:22 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

آدمهایی که تو را بارها و بارها می آزارند مانند

کاغذ سمباده هستند ،آنها تو را می خراشند و آزار

می دهند ،اما در نهایت تو صیقلی و براق

خواهی شد و آنها مستهلک و فرسوده 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن۱۳۹۲ساعت 11:48 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

می دانی؟
یک وقت هایی باید
رویِ یک تکه کاغذ بنویسی
تعطیل است
و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت
... ... باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال سوت بزنی
در دلت بخندی به تمام افکاری که
پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویی:
بگذار منتظر بمانند.

خلاص...
نوشته شده در دوشنبه ۳۰ دی۱۳۹۲ساعت 12:13 توسط سیدمحمودطباطبایی| |



ﺍﮔﺮ ﺩﻳﺪﻳﻦ ﻳﻪ ﭘﺴﺮ ﺗﻮ ﻳﻪ ﺟﻤﻊ ﺧﺎﺹ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺁﺧﺮ ﺗﻤﺎﺱ ﺗﻠﻔﻨﻴﺶ ﻣﻴﺨﻨﺪﻩ

ﻭ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻩ ﺯﻭﺩ ﻗﻄﻊ ﻛﻨﻪ و ﻓﻘﻂ ﺍﺯ جملاتي ﻣثل:

ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ

شما ﻟﻄﻒ ﺩﺍﺭﻱ

ﻣﻨﻢ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻭ...  ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻨﻴﺪ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺎ كلاسه!

ﺩﺍﺭﻩ ﻓﺤﺶ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻪ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻛﻨﻪ .

نوشته شده در جمعه ۲۰ دی۱۳۹۲ساعت 22:49 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

کاش میشد سرنوشت از سرنوشت

  کاش میشد هرچه هست بر دفترخوبی نوشت

    کاش میشد ازقلم هایی که برعالم رواست

      با محبت،با وفا،با مهربانی ها نوشت

        کاش میشد اشتباه هرگز نبودش در جهان

          داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

            کاش دلها ازازل مهمورحسرتها نبود

              کاین همه ای کاش ها بردفتر دلها نبود

ولی بایدگفت:

گرسر رود  سرنوشت را نتوان از سر نوشت...

نوشته شده در یکشنبه ۱۵ دی۱۳۹۲ساعت 14:25 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

برای همه خوب باش !آنکه فهمید همیشه

کنارت و به یادت خواهد بود و آنکس که

نفهمید ،روزی دلش برای تمام خوبیهات

تنگ می شود

نوشته شده در پنجشنبه ۵ دی۱۳۹۲ساعت 11:23 توسط سیدمحمودطباطبایی| |


مـــ ـ ـذهــــــب شوخــــی سنگینـــی بـــــود کــــه

محـــیط بـــا من کــــرد ومــــن ســ ـ ـال ها مذهبـــی مـــــاندم

بی آنکــــه خدایـــی داشته باشـــــ ـم !!


 سـ ـ ـهـــراب ســــپهــری 


نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ آذر۱۳۹۲ساعت 12:13 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

انسان ها زود پشیمان می شوند :

گاهی از گفته هایشان وگاهی از نگفته هایشان

نوشته شده در یکشنبه ۳ آذر۱۳۹۲ساعت 21:22 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

و چقدر دیر میفهمیم که زندگی همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم...

نوشته شده در جمعه ۲۴ آبان۱۳۹۲ساعت 14:8 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت

و چه غصه هایی که فقط سپیدی موهایم را حاصل شد

در حالی که زندگی قصه ای کودکانه بیش نبود...

دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نه ...نمیشود.

به همین سادگی.... 

نوشته شده در شنبه ۲۷ مهر۱۳۹۲ساعت 17:45 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که می رسد از راه؟

ِیا نیازی که رنگ می گیرد

در تن شاخه های خشک و سیاه

 

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

با نسیمی که می تراود از آن

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان

 

هر زمان موج می زنم در خویش

می روم، می روم به جائی دور

بوتهء گر گرفتهء خورشید

سر راهم نشسته در تب نور

 

می خزم همچو مار تبداری

بر علفهای خیس تازهء سرد

آه با این خروش و این طغیان

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

نوشته شده در سه شنبه ۲۳ مهر۱۳۹۲ساعت 11:31 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

قصه ی بعضی رفقا

مثل قصه ی دمپایی های خابگاهه 

که دیگه هیچ وقت لنگشون پیدا نمیشه...

نوشته شده در شنبه ۳۰ شهریور۱۳۹۲ساعت 11:46 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

درررررررررد میکند لعنتی ...

به جهنم سیاه! تا تو باشی بزرگ شوی کمی , خب درد دارد دیگر . حالا چه سرت چه قلبت چه اصلن مچ دستت تا بازو. بکِش! تا تو باشی بجنبی برای بزرگ شدن.


گاهی شبیه عابری کنج خیابانی

دنبال تصویری قدیمی , خیس , بارانی

دستت بلاتکلیف در جیب امید و یأس

...


نمیدونم چه علاقه ای به شروع کارای نیمه کاره دارم!

الان همه چیز برای خودم زیر سواله, تمام انواع و اقسام دوست داشتن هام به خصوص. از هیچ احساس خوشایندی در اعماق خودم مطمئن نیستم. 

این توضیح دادن دیگه چه کوفتیه که همه از آدم میخوان حتی تو ؟ 

والا..

نوشته شده در شنبه ۳۰ شهریور۱۳۹۲ساعت 10:58 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

ڪسے ڪــﮧ زیــاد تـو حـرفــاشــ میگــــﮧ بی خـيال

بيشتر از همـﮧ فـڪـر و خـیــالــ בاره

فـقـط בیگــﮧ פـوصلـــﮧ ے بحث نــבاره

نوشته شده در شنبه ۱۶ شهریور۱۳۹۲ساعت 12:37 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن!



به رفتن که فکر می کنی


اتفاقی می افتد که منصرف می شوی...



میخواهی بمانی،


رفتاری می بینی که انگار باید بـــروی!



این بلاتکلیفی خودش کلــــی جهنـــــــــــــــم است..

نوشته شده در شنبه ۱۶ شهریور۱۳۹۲ساعت 12:27 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

آتش به زمستون زگل سوری به

یک زشت وفادار ز صد حوری به

نوشته شده در شنبه ۱۶ شهریور۱۳۹۲ساعت 12:12 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

Design By : Mihantheme