X
تبلیغات
یارآشنا

یارآشنا

خوشاآنان که هنگام رفاقت رفیق باوفابودندورفتند

اینقدر ساده لوح نباش

 هیچکس، دیگری را برای چیزی که هست دوست ندارد....

 علاقه ی آدم ها به هم از روی نیازهایشان است 

نیازهایی که شاید روزی آدم دیگری ، پاسخ بهتری برایشان داشته باشد

نوشته شده در چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت 11:51 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

احتیاط کنید..


خاکی بودن آسفالت شدن را در پی دارد!

نوشته شده در چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت 11:49 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

عشق است و آتش و خون 

داغ است و درد دوری

کی می توان نگفتن

کی می توان صبوری

کی می توان نرفتن 

گیرم پری نمانده

گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده

با دوست عشق زیباست 

با یار بی قراری

از دوست درد ماند و از یار یادگاری

نوشته شده در پنجشنبه 14 فروردین1393ساعت 13:16 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

‌

نوشته شده در شنبه 10 اسفند1392ساعت 12:28 توسط سیدمحمودطباطبایی| |


یادمان باشد که زمان ما محدود است....

پس زمانمان را با زندگی کردن در زندگی دیگران هدر ندهیم...


نوشته شده در شنبه 10 اسفند1392ساعت 11:51 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

زمانی که به دیگران "بله" می گویی

 مواظب باش به خودت "نه" نگفته باشی!

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1392ساعت 18:48 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

آدمهایی که تو را بارها و بارها می آزارند مانند

کاغذ سمباده هستند ،آنها تو را می خراشند و آزار

می دهند ،اما در نهایت تو صیقلی و براق

خواهی شد و آنها مستهلک و فرسوده 

نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1392ساعت 11:48 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

می دانی؟
یک وقت هایی باید
رویِ یک تکه کاغذ بنویسی
تعطیل است
و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت
... ... باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال سوت بزنی
در دلت بخندی به تمام افکاری که
پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویی:
بگذار منتظر بمانند.

خلاص...
نوشته شده در دوشنبه 30 دی1392ساعت 12:13 توسط سیدمحمودطباطبایی| |



ﺍﮔﺮ ﺩﻳﺪﻳﻦ ﻳﻪ ﭘﺴﺮ ﺗﻮ ﻳﻪ ﺟﻤﻊ ﺧﺎﺹ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺁﺧﺮ ﺗﻤﺎﺱ ﺗﻠﻔﻨﻴﺶ ﻣﻴﺨﻨﺪﻩ

ﻭ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻩ ﺯﻭﺩ ﻗﻄﻊ ﻛﻨﻪ و ﻓﻘﻂ ﺍﺯ جملاتي ﻣثل:

ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ

شما ﻟﻄﻒ ﺩﺍﺭﻱ

ﻣﻨﻢ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻭ...  ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻨﻴﺪ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺎ كلاسه!

ﺩﺍﺭﻩ ﻓﺤﺶ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻪ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻛﻨﻪ .

نوشته شده در جمعه 20 دی1392ساعت 22:49 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

کاش میشد سرنوشت از سرنوشت

  کاش میشد هرچه هست بر دفترخوبی نوشت

    کاش میشد ازقلم هایی که برعالم رواست

      با محبت،با وفا،با مهربانی ها نوشت

        کاش میشد اشتباه هرگز نبودش در جهان

          داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

            کاش دلها ازازل مهمورحسرتها نبود

              کاین همه ای کاش ها بردفتر دلها نبود

ولی بایدگفت:

گرسر رود  سرنوشت را نتوان از سر نوشت...

نوشته شده در یکشنبه 15 دی1392ساعت 14:25 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

برای همه خوب باش !آنکه فهمید همیشه

کنارت و به یادت خواهد بود و آنکس که

نفهمید ،روزی دلش برای تمام خوبیهات

تنگ می شود

نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1392ساعت 11:23 توسط سیدمحمودطباطبایی| |


مـــ ـ ـذهــــــب شوخــــی سنگینـــی بـــــود کــــه

محـــیط بـــا من کــــرد ومــــن ســ ـ ـال ها مذهبـــی مـــــاندم

بی آنکــــه خدایـــی داشته باشـــــ ـم !!


 سـ ـ ـهـــراب ســــپهــری 


نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1392ساعت 12:13 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

انسان ها زود پشیمان می شوند :

گاهی از گفته هایشان وگاهی از نگفته هایشان

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1392ساعت 21:22 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

و چقدر دیر میفهمیم که زندگی همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم...

نوشته شده در جمعه 24 آبان1392ساعت 14:8 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت

و چه غصه هایی که فقط سپیدی موهایم را حاصل شد

در حالی که زندگی قصه ای کودکانه بیش نبود...

دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نه ...نمیشود.

به همین سادگی.... 

نوشته شده در شنبه 27 مهر1392ساعت 17:45 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که می رسد از راه؟

ِیا نیازی که رنگ می گیرد

در تن شاخه های خشک و سیاه

 

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

با نسیمی که می تراود از آن

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان

 

هر زمان موج می زنم در خویش

می روم، می روم به جائی دور

بوتهء گر گرفتهء خورشید

سر راهم نشسته در تب نور

 

می خزم همچو مار تبداری

بر علفهای خیس تازهء سرد

آه با این خروش و این طغیان

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1392ساعت 11:31 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

قصه ی بعضی رفقا

مثل قصه ی دمپایی های خابگاهه 

که دیگه هیچ وقت لنگشون پیدا نمیشه...

نوشته شده در شنبه 30 شهریور1392ساعت 11:46 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

درررررررررد میکند لعنتی ...

به جهنم سیاه! تا تو باشی بزرگ شوی کمی , خب درد دارد دیگر . حالا چه سرت چه قلبت چه اصلن مچ دستت تا بازو. بکِش! تا تو باشی بجنبی برای بزرگ شدن.


گاهی شبیه عابری کنج خیابانی

دنبال تصویری قدیمی , خیس , بارانی

دستت بلاتکلیف در جیب امید و یأس

...


نمیدونم چه علاقه ای به شروع کارای نیمه کاره دارم!

الان همه چیز برای خودم زیر سواله, تمام انواع و اقسام دوست داشتن هام به خصوص. از هیچ احساس خوشایندی در اعماق خودم مطمئن نیستم. 

این توضیح دادن دیگه چه کوفتیه که همه از آدم میخوان حتی تو ؟ 

والا..

نوشته شده در شنبه 30 شهریور1392ساعت 10:58 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

ڪسے ڪــﮧ زیــاد تـو حـرفــاشــ میگــــﮧ بی خـيال

بيشتر از همـﮧ فـڪـر و خـیــالــ בاره

فـقـط בیگــﮧ פـوصلـــﮧ ے بحث نــבاره

نوشته شده در شنبه 16 شهریور1392ساعت 12:37 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن!



به رفتن که فکر می کنی


اتفاقی می افتد که منصرف می شوی...



میخواهی بمانی،


رفتاری می بینی که انگار باید بـــروی!



این بلاتکلیفی خودش کلــــی جهنـــــــــــــــم است..

نوشته شده در شنبه 16 شهریور1392ساعت 12:27 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

آتش به زمستون زگل سوری به

یک زشت وفادار ز صد حوری به

نوشته شده در شنبه 16 شهریور1392ساعت 12:12 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

وقتی بازی را شروع کنی

 شاید ببازی

شاید هم ببری

ولی وقتی بازی نکنی

همیشه بازنده ای..

نوشته شده در شنبه 16 شهریور1392ساعت 11:23 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

گریه نکن پدر ......

همین " نان حلال " که در دست داری ........

می ارزد به تمام سفره های رنگین حرامی که بعضی ها دارند ......
...
این روزها نان حلال در آوردن عرضه میخواهد .....

که تو داری پدرم .......

دستت را میبوسم که نان حلال بر سر سفره ی با برکتت دیدم

نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1392ساعت 15:53 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

گول دنیا را مخور......!!
ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند
بره های این حوالی گرگ ها را میدرند
سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها
زنده ها هم آبروی مردگان را میبرند...

نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1392ساعت 14:45 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

وحشت از قصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست

ترس بیهوده نداریم صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست

ما سرانجام ، سرانجام گرفتیم به هیچ

نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1392ساعت 13:33 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

فاحشه کسی هست که در زندگی اش

 از هم خوابی با بزغاله نگذشته است

اما قصد دارد با دختر باکره ازدواج کند

(صادق هدایت)

نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1392ساعت 7:21 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

هشـــدار
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
. :
مصــرف بيـش از حـد احـترام باعـثِ اختـلالات روانـى طـرفِ مقـابـل و اختـلالات عصبــى شــما ميـگـردد ؛ لطفا در میزان مصرف دقت کنید. ..
نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1392ساعت 6:58 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست

چندان که شد نگه به نگه آشنا، بس است
نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1392ساعت 6:57 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

خـــــدایا می دانم که هستی...

 

گــَــر بخواهم از زیرِ

آوارِ شیطانِ بیـرون بیایم

تنهـــا

ذکــرِ نامِ

تــ ــو کافیســت

نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1392ساعت 6:47 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

خاطرمان باشد بیاد هم باشیم...شاید سالهال بعد درگذر جاده ها

بیتفاوت از کنار هم بگذریم وبگوییم:آن غریبه چقدرشبیه خاطراتم بود

نوشته شده در شنبه 15 تیر1392ساعت 6:47 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

Design By : Mihantheme