یارآشنا

خوشاآنان که هنگام رفاقت رفیق باوفابودندورفتند

پروردگارا مرافهم ده تامتوقع نباشم که دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند ...
نوشته شده در جمعه 24 مرداد1393ساعت 19:56 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

سلطان محمود با جمعی از شعرا خواست به بالای عمارتی برود كه ۱۸ پله داشت ٬ گفت كه میتواند هجده مصرع بگوید كه در اولی مرا هجو و در دومی مرا مدح كند؟ ٬ هیچكس قبول نكرد جز اسدی طوسی كه گفت:


خواهم اندر تو كنم ای بت پاكیـزه خصال                  نظر از منظــر خوبی، شب و روز و مه و سال 

خفته باشی تو و من می زده باشم همه شب        بوسه ها بر كـف پای تو ولیكن به خیال 

غرق شد تا به پر القصه كه نتوان بكشیــــد              تیر مژگان كه زدی بر دل ریشـــم فی الحال 

وه كه بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوش است     كاكـــل مشك فشان از طرف باد شمال 

یاد داری كه تورا شب بسـحـر میكردم                     صد دعا از دل مجروح پریشان احوال 

عاشقانت همه كردنـد چرا ما نكنیــم                 برسر كوچه تماشای قد و قامـت و خال 

مادرت خوان كرم بود،بداد از پس و پیش             به فقیران لب نان و به یتیمان زر و مال 

بكشم از تو و با دامن خود پاك كنــــــم                     موزه از پای تو ای سرو خرامان احوال 

طوسی خسته اگر در تو نهد منع مکن                   نام معشوقی وعاشق كشی وحسن و دلال

نوشته شده در پنجشنبه 9 مرداد1393ساعت 14:16 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

 چشمت به من و دلت بجای دگر است

آنجا که تو را هواست ما را خبر است...

...................................................

پیش این المــاس بی اســــــپر میا ..

کــــــز بریدن تیغ را نبود حیا

نوشته شده در چهارشنبه 8 مرداد1393ساعت 13:57 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

این سخن باید به خط زر نوشت 

گر رود سر برنگردد سرنوشت 

سرنوشت ما به دست دیگریست

خوشنویس است و نخواهد بدنوشت

مگراینکه خودمون بخاهیم به راه بد بریم

نوشته شده در سه شنبه 7 مرداد1393ساعت 13:52 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

هر که را مشکل بود حلال مشکلها علیست

در دریای حقیقت بحر بی پایان علیست

مرهم چشم موالی میخ چشم خارجی

مومنان را روز محشر رهبر و رهبان علیست

آن سرافرازی که بر کتف پیمبر پا نهاد

آنکه در منبر سلونی گفت در کیهان علیست

شاه مکه،میر یثرب،آفتاب شرق و غرب

خواجه شرع و شریعت معنی قرآن علیست

هود و لوط و خضر و الیاس و شعیب

یحیی و ادریس و لقمان،یوسف کنعان علیست

مصطفی بود شهریار و مرتضی بود شهسوار

مصطفی بود و با صفا و باطن و با جان علیست

سنبل و سرو و صنوبر ،سوسن باغ بهشت

در سرا بستان عصمت لاله و ریحان علیست

شیعیان  را روز محشر در حیات و در ممات

یاور و یاریست ، بر هر درد و غم ،درمان علیست

نوشته شده در سه شنبه 7 مرداد1393ساعت 12:57 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

غزل شماره 083

نوشته شده در سه شنبه 7 مرداد1393ساعت 12:46 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

از انسان ها غمی به دل نگیرید، زیرا آنها نیز غمگینند

بااینکه تنهایند، ولی از خو میگریزند

زیرا به خود وحقیقت شک دارند..

پس، دوستشان بدار...

نوشته شده در سه شنبه 7 مرداد1393ساعت 12:24 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

ما که راضی شده ایم رزق مقدر شده را  

                                                          نکشیم ناز گدایان توانگر شده را

نوشته شده در پنجشنبه 22 خرداد1393ساعت 11:48 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش

راه آسمان باز است ، پر بکش

او همیشه آغوشش باز است ، نگفته تو را میخواند ؟

اگر هیچکس نیست ، خدا که هست . . .

 

نوشته شده در سه شنبه 6 خرداد1393ساعت 20:3 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

می روم کز خیشتن بیرون شوم

در پی لیلا رخی مجنون شوم

نوشته شده در شنبه 3 خرداد1393ساعت 13:33 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

بيدلی در همه احوال خدا با او بود

او نميديدش و از دور خدايا ميکرد..

نوشته شده در جمعه 2 خرداد1393ساعت 19:19 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

دوستی در نهایت چیزی بیشتر از دروغی نیست که ما را بر آن می دارد
بپذیریم بطور علاج ناپذیری تنها هستیم...!

نوشته شده در شنبه 30 فروردین1393ساعت 19:28 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

http://www.askdin.com/gallery/images/3554/1_siQ4JZj.jpg

اسلام علیک یامولای یا علی بن موسی الرضا

الهم اٍنی وقفت علی باب من ابواب بیوت نبیک....

 

بیمارم و محتاج طبیبم نظری اندازد...

بر قلب شکسته به نگاهی اثری اندازد..

 

زیرنوشت: 1-شاید خودمو گم کنم به سمت حرمش شاید که پیدا بشم...

2-شکرانه ی آن درد دارم که رضا راضی به درمانش شده است...
(برگرفته از بردگی کلمات)

 

در جوار بارگاه ملکوتی امام رضا(ع) بیاد همه ی دوستان هستم.

 

نوشته شده در شنبه 30 فروردین1393ساعت 19:15 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

می ترسم ازبعضی آدمها

 


آدم هایی که امروز دوستت دارند...

وفردابدون هیچ توضیحی رهایت می کنند!


آدم هایی که امروزپای درددلت مینشینند...


وفردابی رحمانه قضاوتت می کنند!


آدم هایی که امروز لبخندشان را می بینی...


وفردا خشم وقهرو نامهربانی شان را!


آدم هایی که امروز قدر شناس محبتت هستند...


وفردا طلبکارمحبتت!


آدم هایی که امروز باتعریف هایشان تورابه عرش می برند...


وفرداسخت برزمینت می زنند!

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 فروردین1393ساعت 20:36 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

اینقدر ساده لوح نباش

 هیچکس، دیگری را برای چیزی که هست دوست ندارد....

 علاقه ی آدم ها به هم از روی نیازهایشان است 

نیازهایی که شاید روزی آدم دیگری ، پاسخ بهتری برایشان داشته باشد

نوشته شده در چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت 11:51 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

احتیاط کنید..


خاکی بودن آسفالت شدن را در پی دارد!

نوشته شده در چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت 11:49 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

عشق است و آتش و خون 

داغ است و درد دوری

کی می توان نگفتن

کی می توان صبوری

کی می توان نرفتن 

گیرم پری نمانده

گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده

با دوست عشق زیباست 

با یار بی قراری

از دوست درد ماند و از یار یادگاری

نوشته شده در پنجشنبه 14 فروردین1393ساعت 13:16 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

‌

نوشته شده در شنبه 10 اسفند1392ساعت 12:28 توسط سیدمحمودطباطبایی| |


یادمان باشد که زمان ما محدود است....

پس زمانمان را با زندگی کردن در زندگی دیگران هدر ندهیم...


نوشته شده در شنبه 10 اسفند1392ساعت 11:51 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

زمانی که به دیگران "بله" می گویی

 مواظب باش به خودت "نه" نگفته باشی!

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1392ساعت 18:48 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

می دانی؟
یک وقت هایی باید
رویِ یک تکه کاغذ بنویسی
تعطیل است
و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت
... ... باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال سوت بزنی
در دلت بخندی به تمام افکاری که
پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویی:
بگذار منتظر بمانند.

خلاص...
نوشته شده در دوشنبه 30 دی1392ساعت 12:13 توسط سیدمحمودطباطبایی| |



ﺍﮔﺮ ﺩﻳﺪﻳﻦ ﻳﻪ ﭘﺴﺮ ﺗﻮ ﻳﻪ ﺟﻤﻊ ﺧﺎﺹ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺁﺧﺮ ﺗﻤﺎﺱ ﺗﻠﻔﻨﻴﺶ ﻣﻴﺨﻨﺪﻩ

ﻭ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻩ ﺯﻭﺩ ﻗﻄﻊ ﻛﻨﻪ و ﻓﻘﻂ ﺍﺯ جملاتي ﻣثل:

ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ

شما ﻟﻄﻒ ﺩﺍﺭﻱ

ﻣﻨﻢ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻭ...  ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻨﻴﺪ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺎ كلاسه!

ﺩﺍﺭﻩ ﻓﺤﺶ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻪ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻛﻨﻪ .

نوشته شده در جمعه 20 دی1392ساعت 22:49 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

کاش میشد سرنوشت از سرنوشت

  کاش میشد هرچه هست بر دفترخوبی نوشت

    کاش میشد ازقلم هایی که برعالم رواست

      با محبت،با وفا،با مهربانی ها نوشت

        کاش میشد اشتباه هرگز نبودش در جهان

          داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

            کاش دلها ازازل مهمورحسرتها نبود

              کاین همه ای کاش ها بردفتر دلها نبود

ولی بایدگفت:

گرسر رود  سرنوشت را نتوان از سر نوشت...

نوشته شده در یکشنبه 15 دی1392ساعت 14:25 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

آدمهایی که تو را بارها و بارها می آزارند مانند

کاغذ سمباده هستند ،آنها تو را می خراشند و آزار

می دهند ،اما در نهایت تو صیقلی و براق

خواهی شد و آنها مستهلک و فرسوده 

نوشته شده در جمعه 13 دی1392ساعت 11:48 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

برای همه خوب باش !آنکه فهمید همیشه

کنارت و به یادت خواهد بود و آنکس که

نفهمید ،روزی دلش برای تمام خوبیهات

تنگ می شود

نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1392ساعت 11:23 توسط سیدمحمودطباطبایی| |


مـــ ـ ـذهــــــب شوخــــی سنگینـــی بـــــود کــــه

محـــیط بـــا من کــــرد ومــــن ســ ـ ـال ها مذهبـــی مـــــاندم

بی آنکــــه خدایـــی داشته باشـــــ ـم !!


 سـ ـ ـهـــراب ســــپهــری 


نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1392ساعت 12:13 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

انسان ها زود پشیمان می شوند :

گاهی از گفته هایشان وگاهی از نگفته هایشان

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1392ساعت 21:22 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

و چقدر دیر میفهمیم که زندگی همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم...

نوشته شده در جمعه 24 آبان1392ساعت 14:8 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت

و چه غصه هایی که فقط سپیدی موهایم را حاصل شد

در حالی که زندگی قصه ای کودکانه بیش نبود...

دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نه ...نمیشود.

به همین سادگی.... 

نوشته شده در شنبه 27 مهر1392ساعت 17:45 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که می رسد از راه؟

ِیا نیازی که رنگ می گیرد

در تن شاخه های خشک و سیاه

 

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

با نسیمی که می تراود از آن

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان

 

هر زمان موج می زنم در خویش

می روم، می روم به جائی دور

بوتهء گر گرفتهء خورشید

سر راهم نشسته در تب نور

 

می خزم همچو مار تبداری

بر علفهای خیس تازهء سرد

آه با این خروش و این طغیان

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1392ساعت 11:31 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

Design By : Mihantheme