یارآشنا

خوشاآنان که هنگام رفاقت رفیق باوفابودندورفتند

برای همه خوب باش !آنکه فهمید همیشه

کنارت و به یادت خواهد بود و آنکس که

نفهمید ،روزی دلش برای تمام خوبیهات

تنگ می شود

نوشته شده در پنجشنبه ۵ دی۱۳۹۲ساعت 11:23 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

چه غریب ماندی ای دل


نه غمی نه غم گساری


نه به انتظار یاری


نه ز یار انتظاری..

 

سایه

نوشته شده در دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 23:5 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

زندگی چیست؟  خون دل خوردن

 

روی دامان  یار خود مردن....

نوشته شده در دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 23:0 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

اگر الله یاره هیچ غمی نیست

وگر دشمن هزاره هیچ غمی نیست

 

اگر شمشیر بباره همچو بارون

پناه بر کردگاره هیچ غمی نیست

نوشته شده در یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 14:48 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

گله هارابگذار! ناله هارابس كن! روزگارگوش ندارد كه تو هي شِكوه كني!

زندگي چشم ندارد كه ببيند اخم دلتنگِ تو را...

فرصتي نيست كه صرف گله وناله شود!تابجنبيم تمام است تمام!!

مهرديدي كه به برهم زدن چشم گذشت.... ياهمين سال جديد!!

بازكم مانده به عيد!! اين شتاب عمراست ...

من وتوباورمان نيست كه نيست!!

چه به كام و چه به نام و چه به دام... زندگي معركه همت ماست...زندگي ميگذرد...

زندگي گاه به نان است و كفايت بكند؛ زندگي گاه به جان است و جفايت بكند‌؛

زندگي گاه به آن است و رهايت بكند؛ چه به نان و چه به جان و چه به آن...

زندگي صحنه بي تابي ماست...زندگي ميگذرد...

زندگي گاه به راز است و ملامت بدهد؛ زندگي گاه به ساز است و سلامت بدهد؛

زندگي گاه به ناز است و جهانت بدهد؛ چه به راز و چه به ساز و چه به ناز...

زندگي لحظه بيداري ماست...زندگي ميگذرد...

نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 15:17 توسط سیدمحمودطباطبایی| |


در زمان «مالك دينار» جوانى از زمره اهل معصيت و طغيان از دنيا رفت.

مردم به خاطر آلودگى او جنازه‏اش را تجهيز نكردند، بلكه در مكان پستى ومحلّ پر از

زباله‏اى انداختند و رفتند.
شبانه در عالم رؤيا از جانب حق تعالى به مالك دينار گفتند: بدن بنده ما را بردارو پس از غسل و كفن در گورستان صالحان و پاكان دفن كن. عرضه داشت: او ازگروه فاسقان و بدكاران است، چگونه و با چه وسيله مقرّب درگاه احديّت شد؟


جواب آمد: در وقت جان دادن با چشم گريان گفت:

يا مَنْ لَهُ الدُّنيا وَ الآخِرَةُ إرْحَمْ مَن لَيْسَ لَهُ الدُّنيا وَ الآخرَةُ.

اى كه دنيا و آخرت از اوست، رحم كن به كسى كه نه دنيا دارد نه آخرت.

مالك،كدام دردمند به درگاه ما آمد كه دردش را درمان نكرديم؟ و

كدام حاجتمند به پيشگاه ما ناليد كه حاجتش را برنياورديم

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 10:14 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

آه اگر مستی بگیرد

هر حرامی چون شراب

آن زمان معلوم میگشت

در جهان هشیار کیست

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ساعت 17:41 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

هـــر بار کـه دلــم هـــوای خـــــــدا کـــرد …
نــــه !
هــر بار کـه خـــــــدا یــاد ِ دلــم کــــرد …
تـنـم لــرزید …
نــه از خــــــدا …
از خــــودم !
که از شــیطــان هـــم شـیطـان تــَر شــدم …
نـگـاهم را مــی دزدم …
مبادا چشــمم در چشـــم خدا گــــیر کند 

نوشته شده در یکشنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:21 توسط سیدمحمودطباطبایی| |


در مجالی که برایم باقی است 

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده 

مهر تدریس کنند

و بگویند خدا

خالق زیبایی

و سراینده عشق

آفریننده ماست

مهربانیست که ما را به نکویی 

دانایی

زیبایی

و به خود می خواند

جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ

دوزخی دارد- به گمانم ? 

کوچک و بعید

در پی سودا نیست

که ببخشد ما را

و بفهماندمان 

ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست



در مجالی که برایم باقی است 

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که خرد را با عشق

علم را با احساس

و ریاضی با شعر

دین را با عرفان

همه را با تشویق تدریس کنند

لای انگشت کسی 

قلمی نگذارند

و نخوانند کسی را حیوان 

و نگویند کسی را کودن

و معلم هر روز

روح را حاضر و غایب بکند

و به جز ایمانش 

هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند

مغز ها پر نشود چون انبار

قلب ها خالی نشود از احساس

درس هایی بدهند

که به جای مغز دلها را تسخیر کند

از کتاب تاریخ 

جنگ را بردارند

در کلاس انشا

هر کسی حرف دلش را بزند

غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند

تا کسی بعد از این 

باز همواره نگوید : هرگز

و به آسانی همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پاییز تعلیم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل 

زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه

و عبادت را در خدمت خلق

کار را در کندو

و طبیعت را در جنگل سبز

مشق شب این باشد

که شبی چندین بار 

همه تکرار کنیم 

عدل

آزادی

قانون

شادی

امتحانی بشود

که بسنجد ما را 

تا بفهمند چقدر 

عاشق و آگه و آدم شده ایم



در مجالی که برایم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که در آن آخر وقت 

به زبانی ساده 

شعر تدریس کنند

و بگویند که تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما

نوشته شده در شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 1:33 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

بیزارم ازتمام رفیقان نارفیق

اینهاچقدرفاصله دارندتارفیق

 

"یعقوب "دردمی کشد وکورمی شود

"یوسف "همیشه وصله ناجورمی شود

 

اینجاکسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب درخورکرکس نمی شود

 

اینجانقاب شیربه کفتار می زنند

منصورراهرآینه بردارمی زنند

 

آخرچه جای دلخوشی وعشق بازی است

اصلا کدام احمق ازاین عشق راضی است؟

 

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

"من بودنی" که عاقبتش" نیست بودن" است

 

حالابه حرفهای غریب ات رسید ه ام

فهمیده ام که خوب تورا بد شنیده ام

 

حق باتوبود!ازغم غربت شکسته ام

بگذارصادقانه بگویم که:خسته ام

 

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست

حق باتوبودماندنمان عاقلانه نیست

 

...مامی رویم چون دلمان جای دیگراست

مامی رویم هرکه بماندمخیراست

 

مامی رویم گرچه زالطاف دوستان

برجای جای پیکرمان زخم خنجراست

 

ازسادگی است گربه کسی تکیه کرده ایم

اینجاکه گرگ باسگ گله برادراست

 

مامی رویم مقصدمان نامشخص است

هرجارویم بی شک ازاین شهر بهتر است

 

مامی رویم ماندن با درد فاجعه است

درعرف مانشستن یک مردفاجعه است

 

دیریست رفته اندامیران قافله

ما مانده ایم!غافل و پیران قافله

 

درباب آفتاب پی باج می رویم

ماهم بدون بال به معراج می رویم

نوشته شده در شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 0:55 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

*یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که قشنگ باشد

کسی قاب نمی گیرد 

برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت!*

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 15:58 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

آن آهوی سیه چشم کز دام ما برون شد

یاران، چه چاره سازم با این دل رمیده

 

زنهار تا توانی اهل نظر میازار

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده

 

تا کی کشم عتیبت از چشمِ دلفریبت

روزی کرشمه‌ای کن ای یار برگزیده

 

گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ

بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده

نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 14:44 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

گر در  یمنی  چو با منی پیش منی

 

ور پیش منی چو بی منی در یمنی

 

من با  تو   چنانم  ای   نگار    ختنی

 

کاندر غلطم که من توام  یا تو منی

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 14:11 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

حسین (ع)  يك درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است

و آن "نيمه‌تمام گذاشتن حج و به سوي شهادت رفتن" است.

مراسم حج را به پايان نمي‌برد تا به همه حج‌گزاران تاريخ،

نمازگزاران تاريخ، مؤمنان به سنت ابراهيم(ع)، بياموزد

كه اگر هدف نباشد، اگر حسين (ع)  نباشد و اگر يزيد باشد،

چرخيدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوي است.

 

دکتر علی شریعتی
نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 13:48 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

 

خدایا تو آنی ،که آنی ، توانی تپانی ، جهانی ته استکانی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اسفند۱۳۹۳ساعت 15:47 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

سلام میدهم از بام خانه سمت حرم
ببخش نوکرتان را بضاعتش این است ...

http://www.axgig.com/images/63728125448293240957.jpg

نوشته شده در سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ساعت 12:12 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

بارالها!

آیا باور کنم که بعد از ایمان به تو باز مرا عذاب میکنی،

یا بعد از دوستی با  تو مرا از خود

دور میکنی یا با آنکه  به لطف و  رحمتت  چشم امید دارم محروم سازی

یا با آنکه به عفوت پناه آوردم مرا تسلیم عقاب گردانی

حاشا از کرمت که نا امیدم سازی

مناجاة الخائفین از امام سجاد(ع)

نوشته شده در سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:22 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

 آموخته ام ... با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:33 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

” هیچ گاه “

به خاطر ” هیچ کس “

دست از ” ارزشهایت ” نکش؛

چون … زمانی که آن فرد از تو دست بکشد؛

تو می مانی و یک ” منِ ” بی ارزش 

نوشته شده در پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:36 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

میگویند نوشته ها از گفته ها معتبر ترند ...

دوازده هزار نامه ی دعوت نوشتند،

ولی با بیش از سی هزار نیزه و شمشیر به استقبال رفتند !

آقای من ، راز بی نشانی بودن ات را اکنون میفهمم ؛

 

کاش نامه هایی که تمبر صداقت نداشتند

هیچگاه به نشانی نمی رسیدند ...

نوشته شده در پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:19 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

39.jpg

نوشته شده در پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:13 توسط سیدمحمودطباطبایی| |


کاش می دانستید


زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی عشق به قلب داشتن است

زندگی حس جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

از تماشاگر آغاز حیات

تا به جایی که خدا می داند


سهراب سپهری

نوشته شده در پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:9 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

 

بی‌قرار توأم و در دل تنگم گِله‌هاست

آه! بی‌تاب شدن عادت کم حوصله‌هاست

مثل عکس رُخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست

بی‌تو هر لحظه مرا، بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گُسل زلزله‌هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

دیدنت آرزوی روز و شب چلچله‌هاست

باز می‌پرسم از آن مسئله دوری و عشق

و ظهور تو جواب همه مسئله‌هاست

 اللهم عجل لولیک الفرج...

نوشته شده در پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 10:48 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه
ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید

گر شد از جور شما خانه ی موری ویران
خانه خویش محال است که آباد کنید

..............................................

دوش میشد و گفتم صنما عهد بجای آر

گفتا غلطی خاجه در این عهد وفا نیست..

نوشته شده در پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 10:20 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

 در طواف شمع می‌گفت این سخن پروانه‌ای

سوختم زبن آشنایان ای خوشا بیگانه‌ای

 

بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع

هریکی سوزد به نوعی در غم جانانه‌ای

 

گر اسیرخط و خالی شد دلم‌، عیبم مکن

مرغ جایی می‌رود کانجاست آب و دانه‌ای

 

پادشه را غرفه آبادان و دل خرم‌، چه باک

گر گدایی جان دهد درگوشهٔ ویرانه‌ای

 

عاقلانش باز زنجیری دگر بر پا نهند

روزی ار زنجیر از هم بگسلد دیوانه‌ای

 

این جنون‌ تنها نه مجنون را مسلم شد بهار

باش کز ما هم فتد اندر جهان افسانه‌ای

نوشته شده در پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 10:17 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

ﭘﺪﺭﻡ ﺩﻟﻮﺍﭘﺲِ ﺁﯾﻨﺪﻩﯼ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺣﺘﯽ ﯾﮏﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﺍﺗﻔﺎﻕ

ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺑﺮﻭﻧﺪ، ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﻭ

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺨﻨﺪﻧﺪ.

ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥِ ﻓﺸﺎﺭِ ﮐﺎﺭﯼِ ﭘﺪﺭﻡ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺣﺘﯽ ﯾﮏﺑﺎﺭ ﻫﻢ

ﻧﺸﺪﻩ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻮﯾﻖ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﺩ ﺗﺎ ﭘﺪﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺗﯽ

ﺍﺣﺴﺎﺱِ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﮐﻨﺪ.

ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎ ﻓﮑﺮِ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽِ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﻧﻤﯽﺑﺮﺩ. ﺍﻣﺎ ﺣﺘﯽ ﯾﮏﺑﺎﺭ ﻫﻢ

ﻧﺸﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩِ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽﺍﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﭙﺮﺳﺪ:

ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯽﮐﻨﺪ؟

ﻣﻦ ﺑﺎ ﻓﮑﺮِ ﺭﻧﺞ ﻭ ﺳﺨﺘﯽِ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﻡ. ﺍﻣﺎ

ﺣﺘﯽ ﯾﮏﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﻧﺸﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻡ، ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺑﺮﻭﻡ،

ﺑﺎ ﻫﻢ ﺗﺨﻤﻪ ﺑﺸﮑﻨﯿﻢ، ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺪﻫﻢ.

ﻣﺎ ﺍﺯ ﻧﺴﻞِ ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﺑﻼﺗﮑﻠﯿﻒ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﺍﺯ ﯾﮏﻃﺮﻑ ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺕِ

ﺧﻮﺩ، ﺩﻟﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ﺗﻨﮓ ﻣﯽﺷﻮﺩ، ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺩﯾﮕﺮ، ﻭﻗﺘﯽ

ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﺭﺳﯿﻢ، ﻻﻝﻣﺎﻧﯽ ﻣﯽﮔﯿﺮﯾﻢ! ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﯿﺮﻭﯾﯽ ﻧﺎﻣﺮﺋﯽ،

ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺩﻫﺎﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺗﺎ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ

ﻣﻮﺭﺩِ ﺩﻝﺗﻨﮕﯽﻣﺎﻥ ﺑﮕﻮﺋﯿﻢ!

ﺗﮑﻠﯿﻔﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﻤﯽﮐﻨﯿﻢ. ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ

ﻣﯽﺩﺍﺭﯾﻢ ﺍﻣﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺷﻬﺎﻣﺖ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖﺩﺍﺷﺘﻦﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺑﺮﺍﺯ

ﮐﻨﯿﻢ . ﻣﺎ ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩﺍﯼ ﻫﺴﺘﯿﻢ ! ﺁﻥﻗﺪﺭ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﻥِ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻤﺎﻥ

ﺣﻘﯿﺮ ﻭ ﻧﺎﭼﯿﺰﯾﻢ ﮐﻪ ﺻﺒﺮ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺰﯾﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ

ﺩﺍﺩﯾﻢ، ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺷﻌﺮ ﺑﮕﻮﺋﯿﻢ!

ﺍﺯ ﯾﮏﺟﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺳﮑﻮﺕِ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ ﺭﺍﺷﮑﺴﺖ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ.

ﺍﺯ ﯾﮏﺟﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﺩ.

ﺍﺯ ﯾﮏﺟﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﺪﻡ بزﻧﻨﺪ.

ﺍﺯ ﯾﮏﺟﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺎﻡ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﻩ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﻨﺪ .

ﺍﺯ ﯾﮏﺟﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺴﺮ ﺩﺭِ ﮔﻮﺵِ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﮕﻮﯾﺪ:

ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ .

ﻭ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﯾﮏﺟﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦﺟﺎ ﺑﺎﺷﺪ.

ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦﺟﺎ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ

نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۳ساعت 15:47 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

حسين فريادميزند"هل من ناصر ينصرني؟!" ومن درحالي كه نمازم قضاشده است ميگويم:

لبيك ياحسين...

حسين نگاه ميكندولبخندي ميزند وبه سمت دشمن تاخت ميكندومن بازميگويم:لبيك ياحسين..

حسين شمشيرميخورد..من برسر مادرم دادميزنم وميگويم:

لبيك ياحسين..

حسين سنگ ميخوردومن درمجلس غيبت ميكنم وميگويم:

لبيك ياحسين..

حسين ازاسب به زين مي افتد، عرش به لرزه درمي آيد ومن در پس نگاه هاي حرام فريادميزنم:

لبيك ياحسين..

رمق نداردوبازفريادميزند:"هل من ناصرينصرني؟!"

من محطاطانه دروغ ميگويم وباز فريادميزنم:لبيك ياحسين..

حسين سينه اش سنگين شده است كسي روي سينه اش است..

حسين به من نگاه ميكند وميگويد تنهايم..ياري ام كن..!

من گناه ميكنم وبازميگويم:

لبيك ياحسين..

خورشيدغروب كرده است ومن لبخند ميزنم وميگويم:اللهم عجل لوليك الفرج..

به چشمان مهدي خيره ميشوم و ميگويم:دوستت دارم وتنهايت نمي گذارم..

مهدي به محراب ميرود،اشك مي ريزد وبراي گناهانم طلب مغفرت ميكند..مهدي تنهاست..

حسين تنهاست..

من اين راميدانم اما...همچنان گناه ميكنم!!

 

این منِ جامانده از تو،

 

گریه ها دارد حسین...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۳ساعت 1:42 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

زیباترین انسانهایی که دیدم چشم رنگی ها نبودند،

قد بلندها،لب برجسته ها،مو بلوندها هیچ کدام زیباترین نیستند،

مدلهای برندهای معروف زیباترین نیستند،

آنهایی که شبیه به ستارگان سینمای جهان اند،زیباترین نیستند.

زیباترین ها فقط شبیه به حرفهایشان هستند،و چقدر دوست داشتنی اند انسانهایی که شبیه به حرفهایشان هستند،

آنهایی که بوی انسانیت از ده متریشان به مشامت می رسد،

آنهایی که چایت کنارشان سرد میشود و ارامششان در وجودت رخنه میکند.

اگر در زندگیتان یک زیباترین دارید،قدرش را بدانید.

آنها بسیار اندک اند.

نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۳ساعت 1:39 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

راست می گفت مترسک


وقتی نمی شود رفت


همین یک پا هم اضافیست

 

نوشته شده در شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 17:11 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

پرنده گانی که در قفس به دنیا آمده اند


فکر می کنند پرواز بیماری است!!!


(نیچه)

نوشته شده در پنجشنبه ۲ بهمن۱۳۹۳ساعت 2:22 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

Design By : Mihantheme