یارآشنا

خوشاآنان که هنگام رفاقت رفیق باوفابودندورفتند

 

زائری بارانیم آقا به دادم میرسی

بی پناهم خسته ام تنها به دادم میرسی؟ 

گرچه آهو نیستم اما پراز دلتنگیم

ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟ 

از کبوترها که می پرسم نشانم می دهند

گنبدو گلدسته هایت را به دادم میرسی؟ 

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرا به دادم میرسی؟

نوشته شده در شنبه 29 آذر1393ساعت 11:12 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

ﻗﺪﺭﺕ ﺑﻮﮔﺎﺗﯽ ۱۰۰۱ ﺍﺳﺐ ﺑﺨﺎﺭﻩ ...

ﻗﺪﺭﺕ ﭘﺮﺍﯾﺪ ۶۳ ﺍﻻﻍ ﺑﯽ ﺑﺨﺎﺭ ...

ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﻛﻮﺭﻱ ﭼﺸﻢ ﺩﺷﻤﻦ ...

...

ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻗﻴﻤﺘﺶ ﺭﻭ ﻣﻴﺮﺳﻮﻧﻴﻢ ﺑﻪ ﺑﻮﮔﺎﺗﻲ !!...

ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﺍﺯ ﻭﺍﺭﺩﺍﺕ ﺑﻮﮔﺎﺗﻲ ﺑﻲ ﻧﻴﺎﺯ ﻣﻴﺸﻴﻢ ﻭ ﺧﻮﺩﻛﻔﺎ ...

ﻳﻪ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﺻﻨﻌﺖ ﺍﺗﻮﻣﺒﻴﻠﻲ ﺩﺍﺭﻳﻢ

نوشته شده در یکشنبه 23 آذر1393ساعت 1:9 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

ازخداوند پرسیدم ...

چرا فاحشه‌ها خوشگل‌ترن؟!

چرا پسرای دختر باز جذاب‌ترن؟!

چرا آدمای الکلی و سیگاری باحال‌ترن؟!

چرا با اونایی که دیگران رو مسخره می‌کنن بیشتر به آدم خوش میگذره؟!

چرا اونایی که خیانت می‌کنن، تهمت میزنن، غیبت می‌کنن، دروغ میگن موفق‌ترن؟!

چرا همیشه بدا بهترن!؟

خداوند پرسید: .... پیش من یا پیش مردم؟!!!

دیگه چیزی نگفتم...

نوشته شده در یکشنبه 16 آذر1393ساعت 2:8 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

شعر گرگ از زنده یاد فریدون مشیری 

----------------------------------- 

 

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

---------------

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

---------------

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

---------------

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

---------------

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر 

---------------

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک 

---------------

وآنکه از گرگش خورد هردم شکست

گرچه انسان می نماید گرگ هست 

---------------

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند 

---------------

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر 

---------------

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر 

---------------

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند 

---------------

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند 

---------------

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند 

---------------

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟...

-------------------------

نوشته شده در یکشنبه 16 آذر1393ساعت 1:59 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

گر به دولت رسی و مست نگردی مردی

گر به ذلت برسی ، پست نگردی مردی

 

اهل عالم همه بازیچه ی  دست هوسند

گرتو بازیچه ی این دست نگردی مردی

نوشته شده در یکشنبه 25 آبان1393ساعت 21:37 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

بزرگ شديم و فهميديم كه دارو آبميوه نبود!
بزرگ شديم و فهميديم بابابزرگ ديگر هيچگاه باز نخواهد گشت، آنطور كه مادر گفته بود!
بزرگ شديم و فهميديم چيزهايی ترسناك تر از تاريكی هم هست..
بزرگ شديم...
به اندازه ای كه فهميديم پشت هر خنده ی مادر هزار گريه بود!
و پشت هر قدرت پدر يك بيماری نهفته..
بزرگ شديم و يافتيم كه مشكلاتمون ديگر در حد يك شكلات، يك لباس يا كيف نيست..
و اين كه ديگر دستهايمان را برای عبور از جاده نخواهند گرفت و يا حتی برای عبور از پيج و خم های زندگی!!
بزرگ شديم و فهميديم كه اين تنها ما نبوديم كه بزرگ شديم، بلكه والدين ماهم همراه با ما بزرگ شده اند و چيزی نمانده كه بروند!
و يا هم اكنون رفته اند..
خيلي بزرگ شديم وقتی فهميديم سخت گيري مادر عشق بود
غضبش عشق بود
و تنبيه اش عشق..
خيلی بزرگ شديم وقتی فهميديم پشت لبخند پدر خميدگی قامت اوست!
عجيب دنيايی ست
و عجيب تر از دنيا چيست و چه كوتاه ست عمر
معذرت ميخواهم فيثاغورث،
پدر سخت ترين معادلات است !
معذرت ميخواهم نيوتن!
راز جاذبه، مادر است!
معذرت ميخواهم أديسون!
اولين چراغهای زندگی ما، پدرو مادر هستند...

نوشته شده در سه شنبه 20 آبان1393ساعت 1:35 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

مردی گله دا ر هر روز بافرزندش گوسفندانش را به چرا می برد،فرزندش که در ،دوره جوانی به سر می برد از پدرش می خواهد تا به او اجازه دهد مانند دیگر جوانان به شهر برودولی هر چه  اصرار می کند پدر با ترفند های مختلف این خواهش پسر را نمی پذیردتا اینکه خواهش های پسر از حد گذشت وپدر  به طور مشروط قبول کرد وشرط اصلی اش این بود که پسر  شهر را که دید زود به محل گوسفندان مراجعت کند ودر شهر ساکن نشود پسر به شهر رفت ولی به قولش وفا نکرد و خیلی دیر،وبا رنگ و رویی زرد وبیمار گونه، مراجعت کرد.پدر از حال زار پسر پرسید:پسر گفت:

 

جان پدر تو صورت خوبان ندیده ای

چشم سیاه وزلف پریشان ندیده ای

ننشسته ای به گوشه ای از درد عاشقی

وانگه ز ره رسیدن جانان ندیده ای

پدر در جواب گفت:

جان پسر تو سفره ی بی نان ندیده ای

جنگ عیال وناله ی طفلان ندیده ای

جنگ عیال وناله ی طفلان ز یک طرف

وآنگه زسر رسیدن مهمان ندیده ای

نوشته شده در شنبه 17 آبان1393ساعت 15:47 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود..

افسوس که به جای افکارش،

زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در جمعه 2 آبان1393ساعت 15:43 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند

 

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاه داری و آیین سروری داند

 

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

 

غلام همت آن رند عافیت سوزم

که در گداصفتی کیمیاگری داند

 

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

 

بباختم دل دیوانه و ندانستم

که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند

 

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

 

مدار نقطه بینش ز خال توست مرا

که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

 

به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد

جهان بگیرد اگر دادگستری داند

نوشته شده در پنجشنبه 1 آبان1393ساعت 18:18 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

عکس ‏‎Mohammad Mostaghimi‎‏

 

چته؟ عشقت بهت خیانت کرده؟ جمع کن بابا مسخره ... 


برو یه چرخی تو شهر بزن ببین بچه ها چجوری واسه یه لقمه غذا گریه میکنن ... 


ببین پدری رو که واسه یه لقمه نون سرش تو سطله آشغاله که پلاستیک پیدا کنه ...


ببین دختره واسه جای خواب تن فروشی میکنه ...


برو بیمارستان ببین چندتا خانواده منتظرن تا خبر زنده بودن مریضاشونو بشنون ...


آره گرسنگی نکشیدی قشنگ ... 
زندگی یعنی این نه چیزی که تو درگیرشی ...


قدر سلامتی و داشتن خانواده ی خوبتو بدون ... 
گور پدر هرچی آدم بی معرفت و نامرده ...

نوشته شده در یکشنبه 20 مهر1393ساعت 14:6 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

 

گفتم ای یار چه لوس و خنکی، گفت زکی  

گفتم ای شوخ عجب بی نمکی، گفت زکی 

گفتم از حسن، کلاه تو پسه، گفت بسه 

گفتمش بیهوده فکر بزکی، گفت زکی 

گفتمش زخم زدی پای مرا، گفت چرا؟ 

گفتم از بس که تو بد قلقلکی، گفت زکی 

گفتمش شیفته توست رجب، گفت عجب 

گفتم اندر نظرش چون ملکی،گفت زکی 

گفتم انقدر نکن خون به دلش، گفت ولش 

گفتم اصلا تو سراپا کلکی، گفت زکی 

    گفتم از کی بکنم بوسه طلب، گفت زلب 

گفتم ای دوست دو تا یا که یکی؟، گفت زکی 

گفتمش زیور آغوش منی، گفت خفه 

گفتمش زینت روی تشکی، گفت زکی 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 4 مهر1393ساعت 21:7 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند
آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند

آدم های بزرگ درد دیگران را دارند
آدم های متوسط درد خودشان را دارند
آدم های کوچک بی دردند

آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند

آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند
آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند
آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند

آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند
آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد
آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند

آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم های کوچک مسئله ندارند

نوشته شده در جمعه 4 مهر1393ساعت 21:2 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﺨﺸﻪ

ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺍﺣﻤﻖ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﻪ ..

نوشته شده در دوشنبه 31 شهریور1393ساعت 20:30 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

نخرامد این دل ما به سوی ولای هرکس

نپرد سبکسرانه ، زطمع مثال کرکس

ننهد زجان نثاری سرخود بپای ناکس

 

                   سرمافرو نیاید به کمان ابروی کس

                  که درون گوشه گیران زجهان فراغ دارد

 

نه مراست بال و پر تا ، بتوان زجا پریدن

به حریم قدست ای شه، چوکبوتر آرمیدن

که به جذبه ات میسر، نه به سعی و نی دویدن

 

                  شب ظلمت و بیابان، به کجا توان رسیدن

                  مگر آنکه شمع رویت به رهم چراغ دارد...

 

استاد سیداحمدپورموسویان

نوشته شده در پنجشنبه 27 شهریور1393ساعت 18:18 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

الهی! عمر خود بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم.

الهی! اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم

و اگر به کردار است به پشه و مور محتاجم

الهی! بیزارم از طاعتی که مرا به عجب آرد

مبارک معصیتی که مرا به عذر آرد..

 الهی! اگر امانت را نه امینم

 آن روز که امانت می نهادی می دانستی که چنینم.

الهی! همچو بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.

فریاد از معرفت رسمی و عبارت عاریتی و عبادت عادتی

و حکمت تجربتی و حقیقت حکایتی

.الهی اقرار کردم به مفلسی و هیچکسی

.الهی! دانایی ده که از راه نیفتیم و بینایی ده تا در چاه نیفتیم

 دست گیر که دستاویزی نداریم

 بپذیر که پای گریزی نداریم.

الهی! درگذر که بد کرده ایم و آزرم دار که آزرده ایم

الهی! عمر بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم.

.الهی! تو ساز که ازین معلولان شفا نیاید، تو گشای که از این ملولان کاری نگشاید..

نوشته شده در پنجشنبه 27 شهریور1393ساعت 14:14 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

خوشا آنانکه با عزت ز گیتی
بساط خویش برچیدندو رفتند

زکالاهای این آشفته بازار
محبت را پسندیدند و رفتند

خوشا آنانکه در میزان وجدان
حساب خویش سنجیدند و رفتند

نگردیدند هرگز گرد باطل
حقیقت را پسندیدند و رفتند

خوشا آنانکه بر این صحنه ی خاک
چو خورشیدی درخشیدند و رفتند

خوشا آنانکه با اخلاص و ایمان
حریم دوست بوسیدند و رفتند

خوشا آنانکه که پا در وادی حق
نهادند و نلغزیدند و رفتند 

نوشته شده در دوشنبه 24 شهریور1393ساعت 18:18 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران 
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
 
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی 
تو بمان و دگران وای به حال دگران

 

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند 
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

 

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم 
محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران

 

دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند 
که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران

 

دل من دار که در زلف شکن در شکنت 
یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران

 

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود 
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

 

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا 
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

 

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن 
کاین بود عاقبت کار جهان گذران

 

شهریارا غم آوارگی و دربدری 
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
نوشته شده در دوشنبه 24 شهریور1393ساعت 17:17 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

 نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

 

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

 که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

 

روا مدار خدایا که در حریم وصال 

رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

 

همای گو مفکن سایه شرف هرگز 

در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

 

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل 

توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

 

هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری 

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

 

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

 چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

 

 

نوشته شده در دوشنبه 24 شهریور1393ساعت 16:36 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن

گفتی خوشی تو بی‌ما زین طعنه‌ها گذر کن

 

گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت

کس بی‌تو خوش نباشد رو قصه دگر کن

 

گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی

آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن

 

در آتشم در آبم چون محرمی‌نیابم

کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن

 

گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول

حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن

 

گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران

بگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن

 

گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت

بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن

نوشته شده در شنبه 22 شهریور1393ساعت 23:23 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

عشق روی سیم بر ها جیب را آرد ضررها

 

جسم را دارد خطرها، در خطر بپا نیفتی

 

 

با تو هر کس کار دارد، گرکرو کورت شمارد

 

زود دخلت رابیارد، کور و کر بپا نیفتی

 

 

ازقمار و شب نشینی، جز ضرر چیزی نبینی

 

گر که اهل عقل و دینی، در ضرر بپا نیفتی...

نوشته شده در جمعه 21 شهریور1393ساعت 1:2 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

چو رخت خويش بربستم از اين خاك

همه گفتند با ما آشنا بود

و ليكن كس ندانست اين مسافر

     چه گفت و با كه گفت و از كجا بود

نوشته شده در جمعه 21 شهریور1393ساعت 0:58 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

به سلامتی ﻣﺎﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺷﻮﻥ ﺑﺎﺣﻮﺻﻠﻪ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﻮ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪﻥ

ﻭﻟﯽ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯿﮑﺸﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺍﻭﻧﺎ ﻫﻢ ﻗﺪﻡ ﺑﺸﻦ

نوشته شده در پنجشنبه 13 شهریور1393ساعت 23:13 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

פֿـבایـآ وقــتـے בلت مـے گـیره چیڪار میکنـے...


میرے یـﮧ گوشـﮧ مـے شینـے....

هـے با نگـآت بازے مـے ڪنـے ڪـﮧ...

یـاבت برـﮧ مـے פֿـواستـے گـریـﮧ ڪنـے...؟!

یـﮧ لیواלּ آب مـے خـورے ڪﮧ ...

همـﮧ بغضـاتـو قـورت بـבے...؟!

انـوقت یـآבت میـآد خــבایـے و بـایـב تنهـا باشـے...؟

نوشته شده در سه شنبه 11 شهریور1393ساعت 23:23 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

خیلی وقت است که کــــات گفته ام . . .

 


ولی تو همچنان برایم بــــازی میکنی . . .

نوشته شده در سه شنبه 11 شهریور1393ساعت 0:0 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

دل غمدیده حالت به شود، دل بد مکن

این سر شوریده بازآید به سامان، غم مخور

نوشته شده در دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 22:46 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

گربود اندیشه ات گل گلشنی

وربود خاری تو هیمه گلخنی

به عبارتی، اصل شخصیت انسان از طرز تفکر اونمایان است

نوشته شده در دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 22:43 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

خوش درد دلی دارم درمان به چه کار آید

با کفر سر زلفش ایمان به چه کار آید..

 

دل زنده بود جانم چون کشتهٔ عشق اوست

بی خدمت آن جانان این جان به چه کار آید

 

عقل از سر مخموری سامان طلبد از ما

ما عاشق سرمستیم سامان به چه کار آید

 
در خلوت میخانه بزمی است ملوکانه
روضه چو بود اینجا رضوان به چه کار آید
 
با سید سرمستان کرمان چو بهشتی بود
بی نور حضور او کرمان به چه کار آید
 
حاج نعمت الله شاه ولی
نوشته شده در دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 22:20 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

از بس که زدم شیشه ی تقوا برسنگ

وز بس که به معصیت فرو بردم چنگ

اهل اسلام از مسلمانی من

صد ننگ کشیدند ز کفار فرنگ

نوشته شده در دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 18:14 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

دلبران مهر نمایندو وفا نیز کنند

دل  بران مهر چه بندی، که جفا نیز کنند...

نوشته شده در شنبه 8 شهریور1393ساعت 17:47 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

پروردگارا مرافهم ده

تامتوقع نباشم که دنیا و مردم آن

مطابق میل من رفتار کنند ...

نوشته شده در جمعه 24 مرداد1393ساعت 19:56 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

Design By : Mihantheme