X
تبلیغات
یارآشنا

یارآشنا

خوشاآنان که هنگام رفاقت رفیق باوفابودندورفتند

وقتی خداحافظی میکنیم

چه انرژی عظیمی می خواهد کنترل اولین قطره اشک برای نچکیدن..
نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1392ساعت 11:18 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

خرم آن روز کزاین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1392ساعت 20:25 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

سکوت و صبوری ام را به حسابِ ضعف و بی کسی ام نگذار 

دلم به چیزهایی پای بند است که تو یادت نمی آید...!

تلنگری بزنی، آوار می شوم....

شکستنی تر از آنم که محتاجِ سنگی باشم.

نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1392ساعت 1:54 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

دلم نه عشق میخواهد  و نه دروغهای قشنگ...

نه ادعاهای بزرگ و نه بزرگ های پر ادعا...

دلم یک فنجان قهوه داغ میخواهد و یک دوست که بشود با او ماند و بعد

پشیمان نشد...!

والا..

نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1392ساعت 1:46 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمان‌ها که پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه‌ى زمین، شــانه‌های پـدر بــود

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند
تنــها دردم، زانوهای زخمـی‌ام بودند
تنـها چیزی که می‌شکست، اسباب‌بـازی‌هایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!

حسین پناهی

نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1392ساعت 22:30 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

  من به هر تحقیری که شدم،

باصدای بلند خندیدم!نام مراگذاشتند"باجنبه"!

بی آنکه بدانند،

خندیدم تا کسی صدای شکسته شدن 

قلبم رانشنود

نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1392ساعت 11:56 توسط سیدمحمودطباطبایی| |


چوشا هین باز ماند از پریدن


زگنجشکان لگد باید چشیدن

نوشته شده در شنبه 24 فروردین1392ساعت 18:29 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

قبول ! زیبا رویان وفا ندارند !

اما تو دیگه چه مرگت بود ؟؟؟

به یکی میگن برو خبر مرگ پدر همسایه رو به پسرش بده؛ طرف میره در میزنه میپرسه بابات خونست؟ پسره میگه: نه شب میاد میگه: اره بشین تا بیاد


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1391ساعت 18:6 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

می دانی چیست ؟

به نظر می رسد زندگی مشکل نیست ،

بلکه مشکلات زندگی اند !

می بینی ؟...

می بینی به چه روزی افتاده ام ؟

حق با تو بود !

می بایست می خوابیدم !

اما به  جان خرت سوگند

که خواب کلکِ شیطان است ،

تا از شصت سال عمر ،

سی سالش را به نفع ِ مرگ ذخیره کند !

می شود به جای خواب به ریلها

و کفش ها

و چشم ها فکر کرد

و از نو نتیجه گرفت که با وفاترین جفت های عالم ،

کفش های آدمی اند !

می شود به زنبور هایی فکر کرد

که دنیای به آن بزرگی را گذاشته اند

و آمده اند زیر سقفِ خانه ی ما خانه ساخته اند !

می شود به تشبیهات خندید !

به هوای خاکستری و گیسوهای عروس ِ پیر !

به رعد و برق ِ آسمان و خشم ِ خداهای آهنی !

تصور کن !

هنوز هم زمین گرد است و منجمین پیر ِ کنجکاو ،

از پشت تلسکوپ های مسخره شان

ــ که به مرور به خرطوم فیل های تشنه شبیه می شوند ــ

به دنبال ِ ستاره ی ناشناخته ی تازه تری می گردند !

به من بگو ! فرزانه ی من !

خواب بهتر است یا بیداری ؟

 

حسین پناهی

نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1391ساعت 13:33 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1391ساعت 12:31 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

چندین شب و خاموشم، دور از غم این غوغا

غوغای دلم اما در بطن نهان بر پا

من آتش خاموشم تا عقل سخن راند

خاکستر این آتش گسترده و پا بر جا

ققنوس نهان دارد تا جلوه کند روزی

آنگه که به پا خیزد امواج در این دریا

گویند که عقل و دل در کشمکشند اما

در موطن جان من پنهان بود این دعوا

دیروز بسر آمد غم از چه خوری جانا

در همت امروز است فخر و شرف فردا

هم عهد سحرخیزان جوینده خورشیدم

باشد که بسر آید این تیره شب یلدا

چون سایه نشستم من با تاب و تب پنهان

برخیزم اگر با او خورشید شود پیدا

نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1391ساعت 1:18 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

نوشته شده در شنبه 21 بهمن1391ساعت 11:20 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

گورستان با سکوتش می گوید:

سخت نگیر زندگی ارزش یک ثانیه اندوه را ندارد..

نوشته شده در شنبه 14 بهمن1391ساعت 10:48 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

در تنهایی هایت مراقب آدم هایی که نزدیکت می شوند باش..

گاهی دورتر از این حرف هایند...

نوشته شده در شنبه 14 بهمن1391ساعت 10:30 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

الان که کلی حرف واسه گفتن داریم

        دیگه زنگ انشا نداریم...

نوشته شده در شنبه 14 بهمن1391ساعت 10:20 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

به سلامتی دانشجویی که آخر ترم جزوه هیچ احدی رو کپی نگرفت و مثل یه مرد افتاد …

 البته اجرای این کار توسط دانشجویان دختر اصلا توصیه نمیشه !

*

یه سری از دانشجوها هم هستن که دانش رو میجویند ولی نمیدونم چرا پیداش نمیکنن ، احتمالا دانش اونارو گم میکنه …


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 30 دی1391ساعت 22:7 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

 

خدایا شکرت !

 

"بقول پسر خاله :

 

خب مگه چیه !؟

 

دلم واسش تنگ شده بود ، گفتم یه یادی ازش کنم

نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1391ساعت 2:57 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

 

بعضي زخمها رو بايد درمون کني تا بتوني به راهت ادامه بدي

 

اما بعضي زخمها بايد باقي بمونه که راحتو هيچوقت گم نکني

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1391ساعت 2:55 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

عکس
نوشته شده در دوشنبه 25 دی1391ساعت 17:8 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر

تا که گلباران شود کلبه ی ویران من

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان

تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان

چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی

چون سرشک اندر کنار بنشین بنشان سوز نهان

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر

تا که گلباران شود کلبه ی ویران من

بازآ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم

چون لاله ی تنها ببین بر چهره داغ حسرتم

ای روی تو آیینه ام عشقت غم دیرینه ام

…. بازآ چون گل در این بهار سر را بنه در سینه ام


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1391ساعت 23:59 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

 

حیف است ثانیه هایی که تباه می کنی

حیف از سپیدی قلبت که سیاه می کنی

من آلوده ام به نفس های سرد شب و تو

پاکی ت را هم آغوش عطر پگاه می کنی

گناه است نام دیگرم , با خیال من

تمام چلچله ها را تو گم راه می کنی

برگرد و  تمام گذشته را ورق بزن...

ببین...یک عمر است که اشتباه می کنی

من کوچک ام برای تو , آن قدر که

هی گم می شوم هر بار که نگاه می کنی-

به چشم های منجمدم , به اشک هام

درون تبسم سردی که گه گاه می کنی

شبیه به هیچ کس نیستی حتی خودت

حیف است که خود را قیاس با ماه می کنی

بغض است تمام غزلم , انگار که

با رفتن ات عمر غزل را کوتاه می کنی

با من نمان خاتون  من, برگرد ,

 هر چندتمام لحظه هام را چشم به راه می کنی

 

محسن اقبالی -

نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1391ساعت 14:36 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد

 اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم

تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ،

 نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه

 پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ،

 افتاده باشم و جان داده باشم

نوشته شده در یکشنبه 3 دی1391ساعت 0:58 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

هر کس بد ما به خلق گوید

ما چهره زغم نمی خراشیم

ما خوب از او به خلق گوییم

تا هر دو دروغ گفته باشیم

نوشته شده در یکشنبه 3 دی1391ساعت 0:51 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

شرط دل دادن دل گرفتن است،

وگرنه یکی بی دل می‌شود و دیگری دو دل!

نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1391ساعت 18:48 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم

به سلامتی اونایی که بی کسن ولی ناکس نیستن

به سلامتی اونایی که هر چی شکستن، دل نشکستن 

به سلامتي اونايي که يه کوه دردند ولي تا به رفيق مي رسند ميخندند

سلامتی اون مردهایی که از پل نامردی رد نمیشن

ولی تو دریای مردی غرق میشن.

 سلامتی بهروز وثوقی که گفت: رفیق عاشق نیست بهش کلک بزنی

رفیق مقدسه باید جلوش زانو بزنی

سلامتی دوست خوب که مثل خط وسط جاده هاست تیکه تیکه میشه

 ولی پابه پات میاد...

امروز تو خيابون دست يه نفر يه قناري ديدم

پرسيدم : فروشيه؟

گفت : نه ؛ رفيقمه

به سلامتي همه اونايي که رفيقاشونو نميفروشن !!!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1391ساعت 17:0 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

              نيست ياری تا بگويم راز خويش
 
            ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
 
 
به سختی به زمین خورد، چون نمیدونست:

رفاقت معرفت نمیاره … این معرفتِ که رفاقت میاره … !

نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1391ساعت 16:2 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

خدایا

به من زیستنی عطاکن

که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که

برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

دکترشریعتی

نوشته شده در شنبه 18 آذر1391ساعت 22:35 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

 

خسروا گوی فلک در خم چوگان توباد

 

ساحت کون و مکان عرصه ی میدان توباد

نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1391ساعت 18:47 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

زندگی دو نیم است:

 نیم اول در آرزوی نیمه ی دوم

ونیم دوم در آرزوی نیمه ی اول

نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1391ساعت 18:44 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

شاهد مرگ غم‌انگیز بهارم چه کنم؟

ابرِ دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟

نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم

زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته‌ی این ایل و تبارم، چه کنم؟

من کزین فاصله، غارت‌ شده‌ی چشم توام

چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟

یک به یک با مژه‌هایت دل من مشغول است

میله‌های قفسم را نشمارم چه کنم؟


برچسب‌ها: http, ali1381, persianblog, ir
نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1391ساعت 3:30 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

Design By : Mihantheme