یارآشنا

خوشاآنان که هنگام رفاقت رفیق باوفابودندورفتند

 

گفتم ای یار چه لوس و خنکی، گفت زکی  

گفتم ای شوخ عجب بی نمکی، گفت زکی 

گفتم از حسن، کلاه تو پسه، گفت بسه 

گفتمش بیهوده فکر بزکی، گفت زکی 

گفتمش زخم زدی پای مرا، گفت چرا؟ 

گفتم از بس که تو بد قلقلکی، گفت زکی 

گفتمش شیفته توست رجب، گفت عجب 

گفتم اندر نظرش چون ملکی،گفت زکی 

گفتم انقدر نکن خون به دلش، گفت ولش 

گفتم اصلا تو سراپا کلکی، گفت زکی 

    گفتم از کی بکنم بوسه طلب، گفت زلب 

گفتم ای دوست دو تا یا که یکی؟، گفت زکی 

گفتمش زیور آغوش منی، گفت خفه 

گفتمش زینت روی تشکی، گفت زکی 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 4 مهر1393ساعت 21:7 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند
آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند

آدم های بزرگ درد دیگران را دارند
آدم های متوسط درد خودشان را دارند
آدم های کوچک بی دردند

آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند

آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند
آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند
آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند

آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند
آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد
آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند

آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم های کوچک مسئله ندارند

نوشته شده در جمعه 4 مهر1393ساعت 21:2 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﺨﺸﻪ

ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺍﺣﻤﻖ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﻪ ..

نوشته شده در دوشنبه 31 شهریور1393ساعت 20:30 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

نخرامد این دل ما به سوی ولای هرکس

نپرد سبکسرانه ، زطمع مثال کرکس

ننهد زجان نثاری سرخود بپای ناکس

 

                   سرمافرو نیاید به کمان ابروی کس

                  که درون گوشه گیران زجهان فراغ دارد

 

نه مراست بال و پر تا ، بتوان زجا پریدن

به حریم قدست ای شه، چوکبوتر آرمیدن

که به جذبه ات میسر، نه به سعی و نی دویدن

 

                  شب ظلمت و بیابان، به کجا توان رسیدن

                  مگر آنکه شمع رویت به رهم چراغ دارد...

 

استاد سیداحمدپورموسویان

نوشته شده در پنجشنبه 27 شهریور1393ساعت 18:18 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

الهی! عمر خود بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم.

الهی! اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم

و اگر به کردار است به پشه و مور محتاجم

الهی! بیزارم از طاعتی که مرا به عجب آرد

مبارک معصیتی که مرا به عذر آرد..

 الهی! اگر امانت را نه امینم

 آن روز که امانت می نهادی می دانستی که چنینم.

الهی! همچو بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.

فریاد از معرفت رسمی و عبارت عاریتی و عبادت عادتی

و حکمت تجربتی و حقیقت حکایتی

.الهی اقرار کردم به مفلسی و هیچکسی

.الهی! دانایی ده که از راه نیفتیم و بینایی ده تا در چاه نیفتیم

 دست گیر که دستاویزی نداریم

 بپذیر که پای گریزی نداریم.

الهی! درگذر که بد کرده ایم و آزرم دار که آزرده ایم

الهی! عمر بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم.

.الهی! تو ساز که ازین معلولان شفا نیاید، تو گشای که از این ملولان کاری نگشاید..

نوشته شده در پنجشنبه 27 شهریور1393ساعت 14:14 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

خوشا آنانکه با عزت ز گیتی
بساط خویش برچیدندو رفتند

زکالاهای این آشفته بازار
محبت را پسندیدند و رفتند

خوشا آنانکه در میزان وجدان
حساب خویش سنجیدند و رفتند

نگردیدند هرگز گرد باطل
حقیقت را پسندیدند و رفتند

خوشا آنانکه بر این صحنه ی خاک
چو خورشیدی درخشیدند و رفتند

خوشا آنانکه با اخلاص و ایمان
حریم دوست بوسیدند و رفتند

خوشا آنانکه که پا در وادی حق
نهادند و نلغزیدند و رفتند 

نوشته شده در دوشنبه 24 شهریور1393ساعت 18:18 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران 
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
 
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی 
تو بمان و دگران وای به حال دگران

 

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند 
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

 

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم 
محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران

 

دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند 
که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران

 

دل من دار که در زلف شکن در شکنت 
یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران

 

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود 
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

 

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا 
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

 

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن 
کاین بود عاقبت کار جهان گذران

 

شهریارا غم آوارگی و دربدری 
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
نوشته شده در دوشنبه 24 شهریور1393ساعت 17:17 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

 نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

 

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

 که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

 

روا مدار خدایا که در حریم وصال 

رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

 

همای گو مفکن سایه شرف هرگز 

در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

 

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل 

توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

 

هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری 

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

 

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

 چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

 

 

نوشته شده در دوشنبه 24 شهریور1393ساعت 16:36 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن

گفتی خوشی تو بی‌ما زین طعنه‌ها گذر کن

 

گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت

کس بی‌تو خوش نباشد رو قصه دگر کن

 

گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی

آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن

 

در آتشم در آبم چون محرمی‌نیابم

کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن

 

گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول

حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن

 

گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران

بگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن

 

گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت

بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن

نوشته شده در شنبه 22 شهریور1393ساعت 23:23 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

عشق روی سیم بر ها جیب را آرد ضررها

 

جسم را دارد خطرها، در خطر بپا نیفتی

 

 

با تو هر کس کار دارد، گرکرو کورت شمارد

 

زود دخلت رابیارد، کور و کر بپا نیفتی

 

 

ازقمار و شب نشینی، جز ضرر چیزی نبینی

 

گر که اهل عقل و دینی، در ضرر بپا نیفتی...

نوشته شده در جمعه 21 شهریور1393ساعت 1:2 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

چو رخت خويش بربستم از اين خاك

همه گفتند با ما آشنا بود

و ليكن كس ندانست اين مسافر

     چه گفت و با كه گفت و از كجا بود

نوشته شده در جمعه 21 شهریور1393ساعت 0:58 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

به سلامتی ﻣﺎﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺷﻮﻥ ﺑﺎﺣﻮﺻﻠﻪ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﻮ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪﻥ

ﻭﻟﯽ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯿﮑﺸﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺍﻭﻧﺎ ﻫﻢ ﻗﺪﻡ ﺑﺸﻦ

نوشته شده در پنجشنبه 13 شهریور1393ساعت 23:13 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

פֿـבایـآ وقــتـے בلت مـے گـیره چیڪار میکنـے...


میرے یـﮧ گوشـﮧ مـے شینـے....

هـے با نگـآت بازے مـے ڪنـے ڪـﮧ...

یـاבت برـﮧ مـے פֿـواستـے گـریـﮧ ڪنـے...؟!

یـﮧ لیواלּ آب مـے خـورے ڪﮧ ...

همـﮧ بغضـاتـو قـورت بـבے...؟!

انـوقت یـآבت میـآد خــבایـے و بـایـב تنهـا باشـے...؟

نوشته شده در سه شنبه 11 شهریور1393ساعت 23:23 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

خیلی وقت است که کــــات گفته ام . . .

 


ولی تو همچنان برایم بــــازی میکنی . . .

نوشته شده در سه شنبه 11 شهریور1393ساعت 0:0 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

دل غمدیده حالت به شود، دل بد مکن

این سر شوریده بازآید به سامان، غم مخور

نوشته شده در دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 22:46 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

گربود اندیشه ات گل گلشنی

وربود خاری تو هیمه گلخنی

به عبارتی، اصل شخصیت انسان از طرز تفکر اونمایان است

نوشته شده در دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 22:43 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

خوش درد دلی دارم درمان به چه کار آید

با کفر سر زلفش ایمان به چه کار آید..

 

دل زنده بود جانم چون کشتهٔ عشق اوست

بی خدمت آن جانان این جان به چه کار آید

 

عقل از سر مخموری سامان طلبد از ما

ما عاشق سرمستیم سامان به چه کار آید

 
در خلوت میخانه بزمی است ملوکانه
روضه چو بود اینجا رضوان به چه کار آید
 
با سید سرمستان کرمان چو بهشتی بود
بی نور حضور او کرمان به چه کار آید
 
حاج نعمت الله شاه ولی
نوشته شده در دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 22:20 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

از بس که زدم شیشه ی تقوا برسنگ

وز بس که به معصیت فرو بردم چنگ

اهل اسلام از مسلمانی من

صد ننگ کشیدند ز کفار فرنگ

نوشته شده در دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 18:14 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

دلبران مهر نمایندو وفا نیز کنند

دل  بران مهر چه بندی، که جفا نیز کنند...

نوشته شده در شنبه 8 شهریور1393ساعت 17:47 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

پروردگارا مرافهم ده

تامتوقع نباشم که دنیا و مردم آن

مطابق میل من رفتار کنند ...

نوشته شده در جمعه 24 مرداد1393ساعت 19:56 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

سلطان محمود با جمعی از شعرا خواست به بالای عمارتی برود كه ۱۸ پله داشت ٬ گفت كه میتواند هجده مصرع بگوید كه در اولی مرا هجو و در دومی مرا مدح كند؟ ٬ هیچكس قبول نكرد جز اسدی طوسی كه گفت:


خواهم اندر تو كنم ای بت پاكیـزه خصال                  نظر از منظــر خوبی، شب و روز و مه و سال 

خفته باشی تو و من می زده باشم همه شب        بوسه ها بر كـف پای تو ولیكن به خیال 

غرق شد تا به پر القصه كه نتوان بكشیــــد              تیر مژگان كه زدی بر دل ریشـــم فی الحال 

وه كه بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوش است     كاكـــل مشك فشان از طرف باد شمال 

یاد داری كه تورا شب بسـحـر میكردم                     صد دعا از دل مجروح پریشان احوال 

عاشقانت همه كردنـد چرا ما نكنیــم                 برسر كوچه تماشای قد و قامـت و خال 

مادرت خوان كرم بود،بداد از پس و پیش             به فقیران لب نان و به یتیمان زر و مال 

بكشم از تو و با دامن خود پاك كنــــــم                     موزه از پای تو ای سرو خرامان احوال 

طوسی خسته اگر در تو نهد منع مکن                   نام معشوقی وعاشق كشی وحسن و دلال

نوشته شده در پنجشنبه 9 مرداد1393ساعت 14:16 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

 چشمت به من و دلت بجای دگر است

آنجا که تو را هواست ما را خبر است...

...................................................

پیش این المــاس بی اســــــپر میا ..

کــــــز بریدن تیغ را نبود حیا

نوشته شده در چهارشنبه 8 مرداد1393ساعت 13:57 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

این سخن باید به خط زر نوشت 

گر رود سر برنگردد سرنوشت 

سرنوشت ما به دست دیگریست

خوشنویس است و نخواهد بدنوشت

مگراینکه خودمون بخاهیم به راه بد بریم

نوشته شده در سه شنبه 7 مرداد1393ساعت 13:52 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

هر که را مشکل بود حلال مشکلها علیست

در دریای حقیقت بحر بی پایان علیست

مرهم چشم موالی میخ چشم خارجی

مومنان را روز محشر رهبر و رهبان علیست

آن سرافرازی که بر کتف پیمبر پا نهاد

آنکه در منبر سلونی گفت در کیهان علیست

شاه مکه،میر یثرب،آفتاب شرق و غرب

خواجه شرع و شریعت معنی قرآن علیست

هود و لوط و خضر و الیاس و شعیب

یحیی و ادریس و لقمان،یوسف کنعان علیست

مصطفی بود شهریار و مرتضی بود شهسوار

مصطفی بود و با صفا و باطن و با جان علیست

سنبل و سرو و صنوبر ،سوسن باغ بهشت

در سرا بستان عصمت لاله و ریحان علیست

شیعیان  را روز محشر در حیات و در ممات

یاور و یاریست ، بر هر درد و غم ،درمان علیست

نوشته شده در سه شنبه 7 مرداد1393ساعت 12:57 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

غزل شماره 083

نوشته شده در سه شنبه 7 مرداد1393ساعت 12:46 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

از انسان ها غمی به دل نگیرید، زیرا آنها نیز غمگینند

بااینکه تنهایند، ولی از خو میگریزند

زیرا به خود وحقیقت شک دارند..

پس، دوستشان بدار...

نوشته شده در سه شنبه 7 مرداد1393ساعت 12:24 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

ما که راضی شده ایم رزق مقدر شده را  

                                                          نکشیم ناز گدایان توانگر شده را

نوشته شده در پنجشنبه 22 خرداد1393ساعت 11:48 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش

راه آسمان باز است ، پر بکش

او همیشه آغوشش باز است ، نگفته تو را میخواند ؟

اگر هیچکس نیست ، خدا که هست . . .

 

نوشته شده در سه شنبه 6 خرداد1393ساعت 20:3 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

می روم کز خیشتن بیرون شوم

در پی لیلا رخی مجنون شوم

نوشته شده در شنبه 3 خرداد1393ساعت 13:33 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

بيدلی در همه احوال خدا با او بود

او نميديدش و از دور خدايا ميکرد..

نوشته شده در جمعه 2 خرداد1393ساعت 19:19 توسط سیدمحمودطباطبایی| |

Design By : Mihantheme