یارآشنا

خوشاآنان که هنگام رفاقت رفیق باوفابودندورفتند

مادر

هر انسانى عطر خاصى دارد

 

گاهى ، برخى عجیب بوى خدا می دهند مثل مادر...

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ ساعت 16:51 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


عشق چه از در بیاید ...


چه از در برود ...


فرقی نمی کند ...


خانه را حتما بوی حادثه پر خواهد کرد !

 

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ ساعت 16:43 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


دل هایمان را یکی کنیم؛

بی هیچ پاداشی حراج محبت کنیم؛

و باور کنیم که دیر یا زود همه ی ما خاطره ایم ......

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ ساعت 16:43 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


هوس

دنياي دني پر هوس را چه کني

آلوده هر ناکس و کس را چه کني

آن يار طلب کن که ترا باشد و بس

معشوقه صد هزار کس را چه کني

 

یک لحظه هوس رانی ، یک عمر پشیمانی

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ فروردین۱۳۹۴ ساعت 22:22 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


اي آنکه دواي دردمندان داني

راز دل زار مستمندان داني

حال دل خويش را چه گويم با تو

ناگفته تو خود هزار چندان داني

 

+ نوشته شده در شنبه ۲۲ فروردین۱۳۹۴ ساعت 12:13 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


یاحضرت مرتضی علی

اي خوانده ترا خدا ولي ادر کني

بر تو ز نبي نص جلي ادر کني

دستم تهي و لطف تو بي پايانست

يا حضرت مرتضي علي ادر کني

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۴ ساعت 22:10 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


چاربیتی

دنيا طلبان ز حرص مستند همه
 
موسي کش و فرعون پرستند همه
 
هر عهد که با خداي بستند همه
 
از دوستي حرص شکستند همه
 
 
 
چون باز سفيد در شکاريم همه
 
با نفس و هواي نفس ياريم همه
 
گر پرده ز روي کارها بر گيرند
 
معلوم شود که در چه کاريم همه
 
 
 
اي خالق ذوالجلال هر جانوري
 
وي رهرو رهنماي هر بي خبري
 
بستم کمر اميد بر درگه تو
 
بگشاي دري که من ندارم هنري
 
 
 
گيرم که هزار مصحف از برداري
 
با آن چه کني که نفس کافر داري
 
سر را به زمين چه مي نهي بهر نماز
 
آنرا به زمين بنه که بر سر داري
 
 
 
گر طاعت خود نقش کنم بر ناني
 
و آن نان بنهم پيش سگي بر خواني
 
و آن سگ سالي گرسنه در زنداني
 
از ننگ بر آن نان ننهد دنداني
 
 
 
گر در طلب گوهر کاني کاني
 
ور زنده ببوي وصل جاني جاني
 
القصه حديث مطلق از من بشنو
 
هر چيز که در جستن آني آني
 
 
 
 
 
گفتي که به وقت مجلس افروختني
 
آيا که چه نکتهاست بردوختني
 
اي بي خبر از سوخته و سوختني
 
عشق آمدني بود نه آموختني
 
 
 
خواهي چو خليل کعبه بنياد کني
 
و آنرا به نماز و طاعت آباد کني
 
روزي دو هزار بنده آزاد کني
 
به زان نبود که خاطري شاد کني
 
 
 
اي آنکه سپهر را پر از ابر کني
 
وز لطف نظر به سوي هر گبر کني
 
کردند تمام خانه هاي تو خراب
 
اي خانه خراب تا به کي صبر کني
 
 
 
يا رب در خلق تکيه گاهم نکني
 
محتاج گدا و پادشاهم نکني
 
موي سيهم سفيد کردي به کرم
 
با موي سفيد رو سياهم نکني
 
 
 
ميدان فراخ و مرد ميداني ني
 
مردان جهان چنانکه ميداني ني
 
در ظاهرشان به اوليا مي مانند
 
در باطنشان بوي مسلماني ني
 
 
 
در مدرسه گر چه دانش اندوز شوي
 
وز گرمي بحث مجلس افروز شوي
 
در مکتب عشق با همه دانايي
 
سر گشته چو طفلان نوآموز شوي
 
 
 
از هستي خويش تا پشيمان نشوي
 
سر حلقه عارفان و مستان نشوي
 
تا در نظر خلق نگردي کافر
 
در مذهب عاشقان مسلمان نشوي
 
 
 
گر صيد عدم شوي زخود رسته شوي
 
ور در صفت خويش روي بسته شوي
 
مي دان که وجود تو حجاب ره تست
 
با خود منشين که هر زمان خسته شوي
 
 
 
آنرا که حلال زادگي عادت و خوست
 
عيب همه مردمان به چشمش نيکوست
 
معيوب همه عيب کسان مي نگرد
 
از کوزه همان برون تراود که دروست
 
 
 
عالم به خروش لااله الا هوست
 
عاقل بگمان که دشمنست اين يا دوست
 
دريا به وجود خويش موجي دارد
 
خس پندارد که اين کشاکش با اوست
 
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۴ ساعت 19:54 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


.............................................................................................................................

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ فروردین۱۳۹۴ ساعت 16:29 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


ای دل..

چه غریب ماندی ای دل


نه غمی نه غم گساری


نه به انتظار یاری


نه ز یار انتظاری..

 

سایه

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ ساعت 23:5 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


زندگی چیست

زندگی چیست؟  خون دل خوردن

 

روی دامان  یار خود مردن....

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ ساعت 23:0 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


اگر الله یاره..

اگر الله یاره هیچ غمی نیست

وگر دشمن هزاره هیچ غمی نیست

 

اگر شمشیر بباره همچو بارون

پناه بر کردگاره هیچ غمی نیست

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳ ساعت 14:48 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


گله ها را بگذار

گله هارابگذار! ناله هارابس كن! روزگارگوش ندارد كه تو هي شِكوه كني!

زندگي چشم ندارد كه ببيند اخم دلتنگِ تو را...

فرصتي نيست كه صرف گله وناله شود!تابجنبيم تمام است تمام!!

مهرديدي كه به برهم زدن چشم گذشت.... ياهمين سال جديد!!

بازكم مانده به عيد!! اين شتاب عمراست ...

من وتوباورمان نيست كه نيست!!

چه به كام و چه به نام و چه به دام... زندگي معركه همت ماست...زندگي ميگذرد...

زندگي گاه به نان است و كفايت بكند؛ زندگي گاه به جان است و جفايت بكند‌؛

زندگي گاه به آن است و رهايت بكند؛ چه به نان و چه به جان و چه به آن...

زندگي صحنه بي تابي ماست...زندگي ميگذرد...

زندگي گاه به راز است و ملامت بدهد؛ زندگي گاه به ساز است و سلامت بدهد؛

زندگي گاه به ناز است و جهانت بدهد؛ چه به راز و چه به ساز و چه به ناز...

زندگي لحظه بيداري ماست...زندگي ميگذرد...

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ ساعت 15:17 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


یامن له الدنیا ولآخره


در زمان «مالك دينار» جوانى از زمره اهل معصيت و طغيان از دنيا رفت.

مردم به خاطر آلودگى او جنازه‏اش را تجهيز نكردند، بلكه در مكان پستى ومحلّ پر از

زباله‏اى انداختند و رفتند.
شبانه در عالم رؤيا از جانب حق تعالى به مالك دينار گفتند: بدن بنده ما را بردارو پس از غسل و كفن در گورستان صالحان و پاكان دفن كن. عرضه داشت: او ازگروه فاسقان و بدكاران است، چگونه و با چه وسيله مقرّب درگاه احديّت شد؟


جواب آمد: در وقت جان دادن با چشم گريان گفت:

يا مَنْ لَهُ الدُّنيا وَ الآخِرَةُ إرْحَمْ مَن لَيْسَ لَهُ الدُّنيا وَ الآخرَةُ.

اى كه دنيا و آخرت از اوست، رحم كن به كسى كه نه دنيا دارد نه آخرت.

مالك،كدام دردمند به درگاه ما آمد كه دردش را درمان نكرديم؟ و

كدام حاجتمند به پيشگاه ما ناليد كه حاجتش را برنياورديم

 

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ ساعت 10:14 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


هشیارکیست؟

آه اگر مستی بگیرد

هر حرامی چون شراب

آن زمان معلوم میگشت

در جهان هشیار کیست

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ ساعت 17:41 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


هـــر بار کـه دلــم هـــوای خـــــــدا کـــرد …
نــــه !
هــر بار کـه خـــــــدا یــاد ِ دلــم کــــرد …
تـنـم لــرزید …
نــه از خــــــدا …
از خــــودم !
که از شــیطــان هـــم شـیطـان تــَر شــدم …
نـگـاهم را مــی دزدم …
مبادا چشــمم در چشـــم خدا گــــیر کند 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۳ ساعت 11:21 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


مدرسه ای می سازیم


در مجالی که برایم باقی است 

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده 

مهر تدریس کنند

و بگویند خدا

خالق زیبایی

و سراینده عشق

آفریننده ماست

مهربانیست که ما را به نکویی 

دانایی

زیبایی

و به خود می خواند

جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ

دوزخی دارد- به گمانم ? 

کوچک و بعید

در پی سودا نیست

که ببخشد ما را

و بفهماندمان 

ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست



در مجالی که برایم باقی است 

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که خرد را با عشق

علم را با احساس

و ریاضی با شعر

دین را با عرفان

همه را با تشویق تدریس کنند

لای انگشت کسی 

قلمی نگذارند

و نخوانند کسی را حیوان 

و نگویند کسی را کودن

و معلم هر روز

روح را حاضر و غایب بکند

و به جز ایمانش 

هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند

مغز ها پر نشود چون انبار

قلب ها خالی نشود از احساس

درس هایی بدهند

که به جای مغز دلها را تسخیر کند

از کتاب تاریخ 

جنگ را بردارند

در کلاس انشا

هر کسی حرف دلش را بزند

غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند

تا کسی بعد از این 

باز همواره نگوید : هرگز

و به آسانی همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پاییز تعلیم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل 

زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه

و عبادت را در خدمت خلق

کار را در کندو

و طبیعت را در جنگل سبز

مشق شب این باشد

که شبی چندین بار 

همه تکرار کنیم 

عدل

آزادی

قانون

شادی

امتحانی بشود

که بسنجد ما را 

تا بفهمند چقدر 

عاشق و آگه و آدم شده ایم



در مجالی که برایم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که در آن آخر وقت 

به زبانی ساده 

شعر تدریس کنند

و بگویند که تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما

+ نوشته شده در شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ ساعت 1:33 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


تا رفیق..

بیزارم ازتمام رفیقان نارفیق

اینهاچقدرفاصله دارندتارفیق

 

"یعقوب "دردمی کشد وکورمی شود

"یوسف "همیشه وصله ناجورمی شود

 

اینجاکسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب درخورکرکس نمی شود

 

اینجانقاب شیربه کفتار می زنند

منصورراهرآینه بردارمی زنند

 

آخرچه جای دلخوشی وعشق بازی است

اصلا کدام احمق ازاین عشق راضی است؟

 

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

"من بودنی" که عاقبتش" نیست بودن" است

 

حالابه حرفهای غریب ات رسید ه ام

فهمیده ام که خوب تورا بد شنیده ام

 

حق باتوبود!ازغم غربت شکسته ام

بگذارصادقانه بگویم که:خسته ام

 

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست

حق باتوبودماندنمان عاقلانه نیست

 

...مامی رویم چون دلمان جای دیگراست

مامی رویم هرکه بماندمخیراست

 

مامی رویم گرچه زالطاف دوستان

برجای جای پیکرمان زخم خنجراست

 

ازسادگی است گربه کسی تکیه کرده ایم

اینجاکه گرگ باسگ گله برادراست

 

مامی رویم مقصدمان نامشخص است

هرجارویم بی شک ازاین شهر بهتر است

 

مامی رویم ماندن با درد فاجعه است

درعرف مانشستن یک مردفاجعه است

 

دیریست رفته اندامیران قافله

ما مانده ایم!غافل و پیران قافله

 

درباب آفتاب پی باج می رویم

ماهم بدون بال به معراج می رویم

+ نوشته شده در شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ ساعت 0:55 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


برای ماندگاری

*یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که قشنگ باشد

کسی قاب نمی گیرد 

برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت!*

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ ساعت 15:58 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


آن آهوی سیه چشم کز دام ما برون شد

یاران، چه چاره سازم با این دل رمیده

 

زنهار تا توانی اهل نظر میازار

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده

 

تا کی کشم عتیبت از چشمِ دلفریبت

روزی کرشمه‌ای کن ای یار برگزیده

 

گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ

بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ ساعت 14:44 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


گر در یمنی

گر در  یمنی  چو با منی پیش منی

 

ور پیش منی چو بی منی در یمنی

 

من با  تو   چنانم  ای   نگار    ختنی

 

کاندر غلطم که من توام  یا تو منی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ ساعت 14:11 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


هدف

حسین (ع)  يك درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است

و آن "نيمه‌تمام گذاشتن حج و به سوي شهادت رفتن" است.

مراسم حج را به پايان نمي‌برد تا به همه حج‌گزاران تاريخ،

نمازگزاران تاريخ، مؤمنان به سنت ابراهيم(ع)، بياموزد

كه اگر هدف نباشد، اگر حسين (ع)  نباشد و اگر يزيد باشد،

چرخيدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوي است.

 

دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ ساعت 13:48 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


خدای نادیده

 

خدایا تو آنی ،که آنی ، توانی تپانی ، جهانی ته استکانی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اسفند۱۳۹۳ ساعت 15:47 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


حرم

سلام میدهم از بام خانه سمت حرم
ببخش نوکرتان را بضاعتش این است ...

http://www.axgig.com/images/63728125448293240957.jpg

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ ساعت 12:12 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


بارالها!

آیا باور کنم که بعد از ایمان به تو باز مرا عذاب میکنی،

یا بعد از دوستی با  تو مرا از خود

دور میکنی یا با آنکه  به لطف و  رحمتت  چشم امید دارم محروم سازی

یا با آنکه به عفوت پناه آوردم مرا تسلیم عقاب گردانی

حاشا از کرمت که نا امیدم سازی

مناجاة الخائفین از امام سجاد(ع)

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ ساعت 11:22 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


 آموخته ام ... با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ ساعت 11:33 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


ارزش

” هیچ گاه “

به خاطر ” هیچ کس “

دست از ” ارزشهایت ” نکش؛

چون … زمانی که آن فرد از تو دست بکشد؛

تو می مانی و یک ” منِ ” بی ارزش 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ ساعت 11:36 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


نامه

میگویند نوشته ها از گفته ها معتبر ترند ...

دوازده هزار نامه ی دعوت نوشتند،

ولی با بیش از سی هزار نیزه و شمشیر به استقبال رفتند !

آقای من ، راز بی نشانی بودن ات را اکنون میفهمم ؛

 

کاش نامه هایی که تمبر صداقت نداشتند

هیچگاه به نشانی نمی رسیدند ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ ساعت 11:19 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


خدایا به امید خودت

39.jpg

+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ ساعت 11:13 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


زندگی


کاش می دانستید


زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی عشق به قلب داشتن است

زندگی حس جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

از تماشاگر آغاز حیات

تا به جایی که خدا می داند


سهراب سپهری

+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ ساعت 11:9 توسط سیدمحمودطباطبایی | 


بی قرار توام

 

بی‌قرار توأم و در دل تنگم گِله‌هاست

آه! بی‌تاب شدن عادت کم حوصله‌هاست

مثل عکس رُخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست

بی‌تو هر لحظه مرا، بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گُسل زلزله‌هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

دیدنت آرزوی روز و شب چلچله‌هاست

باز می‌پرسم از آن مسئله دوری و عشق

و ظهور تو جواب همه مسئله‌هاست

 اللهم عجل لولیک الفرج...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ ساعت 10:48 توسط سیدمحمودطباطبایی |